هامش
- خود دست به دست مىگردانند ؛ و كتاب خدا را مورد استفادههاى سوء و بهره بردارىهاى غلط وفاسد قرار مىدهند ؛ و بندگان خدا را خدمتكار و كنيز و غلام و حاشيه نشينان خود مىكنند ؛ و فُسّاق و فُجّار امَيّة بن عبد شمس بود ؛ و مروان پسر حَكَم بن ابى العاص بن اميّة بن عبد شمس فلهذا عثمان با مروان عموزاده بودند .
تبعيد كردن عثمان أبو ذرّ غفارى را به رَبَذَه همانند ضرب و جرح عمّار ياسر كه منجرّ به مرگ او شد و ضرب عبد الله بن مسعود كه نيز منجرّ به مرگ او شد . از جنايات آشكار عثمان است . أبو ذرّ غفارى آن صحابى عظيم الشأن را كه بعد از مقام معصوم كسى بدان مقام دست نيافت فقط و فقط به جهت ارشادى كه آن مرد بزرگ و أمر به معروف و نهى از منكر به ربذه فرستاد . و او در ربذه جان داد و يك كفن نداشت و دخترش در وقت رحلتش نگران آن بود كه او را بدون كفن چه كند ؟ ولى براى خودش و اقوام خودش از پسران ابى العاص آنقدر از بيت المال مسلمين حيف و ميل مىكرد كه حساب نداشت . شرح حال او را در « اسدالغابة » ج 3 ، از ص 376 تا 382 آورده است . و امّا شرح حال حَكَم بن أبى العاص را در « اسدالغابة » ج 2 ، ص 33 تا ص 35 آورده است . و گويد : او در روز فتح مكّه مسلمان شد . و با سند متّصل خود از قيس بن حبتر از دختر حكم بن أبى العاص روايت كرده است كه او روزى به پدر خود حكم گفت : من گروهى را نديدهام كه رأى آنها دربارهء محمّد ، از شما بدتر باشد ؛ و در أمر از بين بردن و نابود كردن او بدتر و زشتتر باشد . اى بنى اميه ! آخر شما چرا به حساب او نمىرسيد ؟ ! حَكم گفت : اى دخترك من ! مرا ملامت مكن ؛ من براى تو چيزى را نمىگويم مگر آنكه با اين دو چشم خودم به عيان ديدهام ! ما پيوسته مىشنيديم كه قريش مىگفتند : اين مرد صَأبى بى دين ( يعنى محمّد ) در مسجد ما ( مسجد الحرام ) مىآيد و نماز مىخواند . با هم قرار بگذاريد واو را بگيريد ! و ما با هم قرار مىگذاشتيم كه برويم و در موقع نماز او را بربائيم . چون مىديديم كه مشغول نماز است ناگهان صداى مهيب و دهشت انگيزى مىشنيديم كه مىپنداشتيم در تهامه هيچ كوهى باقى نمانده مگر آنكه بر سر ما ريخته است . ديگر ما هيچ نمىفهميديم تا نمازش تمام مىشد و به سوى أهل بيتش بر مىگشت . و براى شب ديگر قرار مىگذاشتيم چون به مسجد مىآمد ، و ما از جا بر مىخاستيم كه مقصدمان را انجام دهيم ، مىديديم كه كوه صفا و كوه مروه يكى از آنها به ديگرى مىخورد ؛ و بين ما و او فاصله مىانداخت . سوگند به خدا كه آنچه كرديم هيچ فائدهاى نداشت .
و نيز ابن أثير با سند متّصل ديگر خود روايت مىكند از نافع بن جُبَير بن مُطعم از پدرش كه گفت : ما با پيغمبر بوديم كه حكم بن ابى العاص از نزد ما گذشت ؛ رسول خدا فرمود : وَيْلٌ لِامَّتِى مِمَّا فِى صُلْب هَذَا اى واى بر امّت من از آنچه در صُلْب اين مرداست و حَكَم طريد رسول خداست ( تبعيدى و بيرون كردنى ) او را از مدينه به طائف إخراج كرد و پسرش مروان هم با او رفت .