و سپس گفت : بار پروردگار من ! تو براى خودت حقوقى را بر او واجب نمودهاى ! و براى من نيز حقوقى را بر او واجب كردهاى ! خداوندا من از همهء حقوقى كه تو براى من براو واجب كردهاى بگذر ، و همه را به او بخشيدم ؛ پس تو هم از همهء حقوقت كه بر او واجب نموهاى گذشتيم ، و همه را به او ببخشاى ! چون تو به حقّ و كَرَم سزاوارتر از من هستى . »
أبوذرّ چند رأس گوسپندى داشت كه خود و عيالش از آن إعاشه مىكردند ؛ مرضى بدآنها رسيد كه به آن نُقَار « 1 » گويند : و تمامى آنها مردند . فقر و شدّت و گرسنگى شديدى به أبوذرّ و دخترش رسيد ؛ و زوجهاش بمرد .
دختر گفت : پدر جان ! گرسنگى سخت روى آورده ؛ سه روز است چيزى نخوردهايم !
أبو رّ گفت : اى دختر جان ! ما را ببر به ريگستان شايد در آنجا قَتّ « 2 » بيابيم ( يك نوع گياهى است كه دانه دارد ) و چون به ريگستان رفتند چيزى نيافتند .
دختر مىگويد : پدر من قدرى از ريگها را جمع كرد ؛ و سر بر روى آن نهاد ؛ و من ديدم چشمانش دگرگون شده است . گريه سر دادم و گفتم : اى پدر من با تو چكنم ؟ من در اين بيابان تنها هستم !
پدرم گفت : اى دختر من ! مترس ؛ من چون روح از بدنم مفارقت كرد ، كسى از أهل عراق مىآيد و تو را در امور تجهيز و تكفين من كفايت مىكند . حبيب من رسول خدا در غزوهء تبوك به من خبر داده است ؛ و گفته است : اى أبوذرّ ! تنها زيست مىكنى ، و تنها مىميرى ، و تنها به بهشت وارد مىشوى ! كامياب و فائز مىگردند به جهت تو أقوامى از أهل عراق كه متولّى غُسل و تجهيز و دفن تو مىشوند ! چون بمردم اين كِسآء را بر روى صورت من بكش ، آنگاه در كنار جادّهء عراق بنشين ؛ چون كاروانى روى آورد ، برخيز و به نزد ايشان برو و بگو : اين أبوذرّ صحابى رسول خداست كه از دنيا رفته است
هامش
( 1 ) - نُقار هموزن غُراب ، دردى است شبيه طاعون كه به چهار پايان مىرسد .
( 2 ) - قَتّ يك نوع دانهء صحرائى است كه باديه نشينان بعد از كوبيدن و پختن آن را مىخورند .