« بر ضعيفان و مريضان و كسانى كه تمكّن از إنفاق و مخارج عائلهء خود را ندارند ، در صورتىكه مَودَّت و مَحبَّت خود را منحصراً براى خدا و رسول او قرار دهند ؛ باكى نيست در عدم حركت و باقى ماندن در مدينه ؛ زيرا كه براى نيكوكاران هيچ گونه راه مؤاخذه و زحمت و حَرَجى نيست ؛ و خداوند آمرزنده و مهربان است . و نيز هيچ گونه حَرَج و مؤاخذهاى نيست براى كسانى كه چون به نزد تو مىآمدند ؛ و از تو مركب سوارى مىخواستند كه بر آن سوار شوند ؛ و تو به ايشان گفتى : من متمكّن از دادن مركب سوارى به شما نيستم ، تا بر آن سوار شويد ! ايشان در حالى كه از شدّت أندوه و غصّه أشك از چشمهايشان جارى بود ؛ به جهت عدم تمكّن از مصارف و إنفاق براى خروج ، پشت كرده و از نزد تو بيرون شدند . »
بَكَّاؤن كه به جهت عدم تمكّن از سفر ، اشك هايشان جارى شد
در تفاسير و تواريخ آمده است كه اين أفراد كه به جهت عدم تمكّن از سفر گريستند ، هفت نفر بودهاند و آنها را بَكّاؤُن نامند ؛ و در نامهاى ايشان اختلاف شديدى است . « 1 »
در تفسير « علىّ بن إبراهيم » گويد : ( بَكّاؤن ) كه به سوى رسول الله آمدند هفت تن بودند : سَالِمُ بْنُ عُمَير ، از قبيلهء بَنِى عُمْرُو بْنِ عَوْف ؛ و بدون هيچگونه خلافى در بين أهل سير و تواريخ او در غزوهء بدر حضور داشته بود ؛ و هَرَمِىُّ بْنُ عُمَير ، از بَنِى وَاقِف ؛ وَ عَلِيّةُ بْنُ يزيد ، از بَنِى جَارِية و او همان كسى است كه عَرْض « 2 » خود را در راه خدا صدقه داد . و داستان او از اين قرار است كه رسول خدا « صلّى الله عليه و آله و سلّم » أمر به صدقه نمودند ؛ و مردم شروع كردند به آوردن صَدَقات . عَلِيه آمد و گفت : إى رسول خدا ! سوگند به خدا كه در نزد من چيزى نيست كه با آن صدقه بدهم ؛ و من عَرْضِ خودم را آزاد كردم . رسول خدا فرمود : خداوند صدقهء تو را پذيرفت .
و أبُولَيلَى عَبْدُ الرَّحْمَنِ بْنِ كَعْب ، از قبيلهء بَنِى مَازِنَ و عَمْرُو بْن عَتَمَه از قبيلهء سَالِمنَه ، و سَلِمَةُ بْنُ صَخْر از قبيلهء بَنِى زُرَيق ، و عِرْبَاضُ بْنُ سَارِيه سلمىّ از بَنِى سَلَيم اينها به نزد رسول خدا آمدند و گفتند : ما قوّت نداريم با توبه غزوه خارج شويم ؛ خداوند
هامش
( 1 ) - « الميزان » ، ج 9 ، ص 387 و « الكامل فى التاريخ » ، ج 2 ، ص 277 و ص 278 .
( 2 ) - در « نهاية ابن أثير » ، ج 3 ، ص 84 آورده است كه عَرْض با سكون ، به معناى متاع است .