در عنوان نامه هايش مىنوشت : مِنْ زياد بْنِ أبى سُفْيانَ إلى فلان . . . و تعدّى و تجاوز در أثر حبّ حكومت و رياست به جائى رسيد كه أميرالمؤمنين « عليه السّلام » را فاسق خواند ؛ و حضرت إمام حسن را به جهت إهانت ، به عنوان حسن بن فاطمه ياد كرد ؛ و در كاغذى كه به آن حضرت نوشت آنقدر جسارت و اسائهء أدب كرد كه چون آن حضرت نامه را براى معاويه فرستادند تعجّب كرد و خشمگين شد ؛ و به زياد نامهء تند نوشت ؛ و او را اينگونه خطاب مؤاخذه كرد . « 1 »
و از آنچه ذكر شد دستگير مىشود كه : انسان ، هميشه بايد مواظب و مراقب أحوال خود باشد ؛ و از محاسبهء نفس أمّاره دست بر ندارد ؛ زيرا كه در موقع امتحان معلوم مىشود كه زر خالص چيست ؛ و فلزّ قَلْب و مغشوش كدام است ؟ عَنْدَ الْإمْتِحان يُكرَمُ الرَّجُلُ أوْ يهانُ . « در وقت آزمايش يا مرد داراى مقام و ارزش مىشود و گرامى مىگردد ؛ و يا از ارزش مىافتد و پست و فرومايه مىشود . »
چه شود گر محك تجربه آيد به ميان * تا سيه روى شود هر كه در او غشّ باشد
داستان طلحه و زبير با آن سوابقشان ؛ و جنگ با أميرالمؤمنين « عليه السّلام » همه موجب تفكّر و تأمّل و دقّت است . داستان عاقبت عبيدالله بن عبّاس كه حكومت بصره را از طرف أميرمؤمنان داشت ؛ و بالأخره جواهرات بيت المال را برداشته ؛ و به حجاز گريخت و از جمله سه دختر زيبا به قيمت سه هزار دينار خريد ؛ و مؤاخذههاى أميرالمؤمنين « عليه السّلام » از او ؛ و جوابهاى بى ارزش و بلكه إهانتآميز او به أميرالمؤمنين « عليه السّلام » را مورّخين در تواريخ خود آوردهاند . « 2 »
و از اينجا مىفهميم كه تشيّع به مجرّد گفتار لفظى و اعتراف لسانى نيست ؛ و گرنه همين طلحه و همين زبير ، و همين زياد ، و همين ابن عبّاس از شيعيان و طرفداران آن حضرت بودند ؛ ولى وقتى كه سيل سكّههاى زر سرازير مىشود ؛ و
هامش
( 1 ) - داستان نامهء إهانتآميز زياد را به حضرت إمام حسن ؛ و پاسخ آن حضرت و نامهء معاويه را به زياد ، ابن أبى الحديد در « شرح نهج البلاغه » ج 16 ، ص 194 و ص 195 ذكر كرده است .
( 2 ) - در « عقد الفريد » ابن عبد ربّه انْدلُسى ، در ج 3 ، ص 120 تا ص 123 ، از طبع اوّل سنهء 1331 هجرى ، داستان خروج عبد الله بن عبّاس را بر أميرالمؤمنين « عليه السّلام » ؛ و نامه هايى كه ردّ و بدل شد ؛ و بالأخره فرار او را از بصره به حجاز مفصّلًا ذكر كرده است .