كه : زياد نامهاى به معاويه نوشت ؛ و از او استيذان حجّ كرد . معاويه در پاسخ نوشت : من به تو إذن دادم كه در امسال حجّ كنى ؛ و تو را نيز أمير حجّ قرار دادم ؛ و علاوه هزار هزار درهم إجازه دادم كه با خود بردارى !
اعتراض أبوبكره به زياد كه مادرش را زانيه كرد ؛ و خود را از پدرش نفى كرد
و در اين گيرودارى كه زياد أسباب حجّ را مجهّز مىكرد ؛ اين مطلب به أبابكره برادر زياد رسيدن - و أبا بَكْرَهْ از زمان عمر كه برادرش زياد در وقت شهادت بر زناى مُغيرة بن شُعبه ؛ در گفتار و شهادتين مكث و درنگ و تردّد كرد ؛ سوگندهاى شديد و غليظ ياد كرده بود كه ديگر در تمام مدّت عمر با زياد سخن نگويد - .
أبوبكره داخل قصر زياد شد ؛ و زياد را خواست . حاجب چون چشمش به أبوبكره افتاد ؛ با سرعت نزد زياد رفت و گفت : أيّهَا الأمير اينك برادرت أبوبكره آمده و داخل قصر است .
زياد گفت : وَيحَكَ واى بر تو ! خودت او را ديدى ؟ !
حاجب گفت : ايناست كه الآن وارد شد ؛ و در دامن زياد پسر بچّهاى بود كه با او بازى مىكرد .
أبوبكره وارد شد ؛ و در برابر زياد ايستاد ؛ و رو كرد به آن پسر بچّه و گفت :
اى پسر حالت چطور است ؟ پدرت در إسلاممرتكب أمر عظيمى گشته است : به مادرش نسبت زنا داده است ؛ و خود را از پدرش نفى كرده است . سوگند به خداوند كه من نمىدانم كه هيچگاه سُمَيه در مدّت عمرش أبوسفيان را ديده باشد .
از اينها گذشته ، پدرت مىخواهد مرتكب كارى عظيمتر از اينها بشود . فردا در موسم حجّ حضور بهم رساند و به نزد أمّ حبيبّه ، دختر أبوسفيان ، زوجهء رسول الله كه از امّهات المؤمنين است برود . اگر برود و إذن ملاقات از او بگيرد ؛ و او إذن دهد ؛ پس چه افتراى بزرگى امّ حَبيبَه بر رسول خدا بسته است و چه مصيبتى به بار آورده است ؟ ! « 1 » و اگر امّ حبيبه إذن ندهد ؛ و منع كند ؛ پس چه فضيحت و رسوائى بزرگى
هامش
( 1 ) - زيرا خود را كه ناموس پيغمبر است ؛ و آيه حجاب :وَ إِذا سَأَلْتُمُوهُنَّ مَتاعاً فَسْئَلُوهُنَّ مِنْ وَراءِ حِجابٍو آيهوَ قَرْنَ فِي بُيُوتِكُنَّدربارهء آنها نازل شده است ؛ به مرد أجنبى نشان داده است ؛ و ناموس آن حضرت را هتك نموده است .