و بر حكومت فارس تثبيت كرد ؛ و سپس ولايت عراق را به او داد . « 1 »
ابن أبىالحديد ، از على بن محمّد مدائنى روايت مىكند كه چون زياد وارد شام شد ؛ و معاويه خواست نسب او را برگرداند ، و به أبوسفيان ملحق كند ؛ مردم را جمع كرد و بر منبر بالا رفت ؛ و زياد را نيز از پلّههاى منبر بالا برد ؛ و در برابر خود در يك پلّه پائينتر از خود نشاند .
آنگاه حمد و ثناى خداوند را بجاى آورد و گفت : أيّها النَّاسُ من اينطور يافتم كه نسب أهل بيت ما در زياد است ؛ هر كس از اين مطلب خبرى دارد برخيزد و شهادت دهد .
جماعتى از مردم برخاستند ؛ و شهادت دادند كه : زياد پسر أبوسفيان است ؛ و شهادت دادند كه ما قبل از مرگ أبوسفيان از او شنيدهايم كه إقرار به اين مطلب كرده است .
أبُومَرْيم سَلُولىّ برخاست - و او در جاهليّت شراب فروش بود - و گفت : اى أميرالمؤمنين ! من گواهى مىدهم كه أبوسفيان به طائف آمد و بر من وارد شد ؛ و من براى او گوشت و شراب و طعام خريدم ، چون آنها را خورد گفت : اى أبومريم ! يك زانيه براى من بياور ! من از نزد او بيرون آمدم ؛ و نزد سُمَيه رفتم و گفتم : أبوسفيان كسى است كه جُود و شرف او را شناختهاى ! و او به من گفته است كه براى او زانيهاى بجويم ! آيا تو ميل دارى ؟ !
سُمَيّه گفت : آرى ! اينك عُبَيد با گوسفندان خود مىآيد ( چون عُبيد چوپان بود ) و چون شام خورد ؛ و سرش را بر زمين گذارد ؛ من مىآيم .
من برگشتم و به أبوسفيان گفتم و او را مطّلع كردم . چيزى طول نكشيد كه سُمَيّه در حالىكه دامنش روى زمين كشيده مىشد ؛ آمد و با أبوسفيان داخل شد و تا به صبح نزد او بود . چون أبوسفيان منصرف شد ؛ گفتم : او را چگونه يافتى ؟ !
هامش
( 1 ) - تمام مطالبى را كه ما در اينجا دربارهء معاويه و زياد ذكر كردهايم ؛ بعد از ذكر نامهء أميرالمؤمنين « عليه السّلام » از « نهج البلاغه » از ابن أبى الحديد است در « شرح نهج البلاغه » طبع دار الكتب العربيّه . ج 16 ، ص 182 تا ص 186 و ابن أبىالحديد ، از أبوجعفر محمّد بن حبيب روايت كرده است . و اين نامه اخير را نيز در « جمهرة رسائل العرب » ج 2 ، ص 33 تا ص 35 آورده است .