زياد مغيره را ديد ؛ او را گرامى داشت ؛ و محبّت كرد و به خود نزديك نموده ؛ « 1 » و مُغيره نامه را به زياد داد . زياد نامه را خواند ؛ و در آن تأمّل نمود ؛ و خنديد . چون از قرائت آن فارغ شد ؛ آنرا در زير فراش خود نهاد ؛ و گفت : اى مغيره ! ديگر براى تو كافى است ! من از ضمير تو آگاه شدم ؛ تو از سفرِ دورى آمدهاى ! برخيز و شتر خود را استراحت بده !
مُغيره گفت : آرى ! اى زياد دست از استبداد فكرى خود بردار ! خدا ترا رحمت كند ! و به طائفه و قوم خويشان خود باز گرد ! و برادرت را صله كن ! و نظرى در مصالح خودت بنما ! و رَحِمَت را قطع مكن !
زياد گفت : من مردى هستم كه داراى حلم و تأمّل و تفكّر مىباشم ؛ و در امور خود رويّه و انديشه دارم ! در اينكار بر من شتاب مكن ! و چيزى را ديگر به من پيشنهاد مكن ، مگر اينكه من ابتداءً آنرا بيان كنم !
زياد بعد از دو روز و يا سه روز ، مردم را جمع كرد ؛ و بر منبر بالا رفت ؛ حمد ثناى خداوند را بجاى آورد و سپس گفت : أيّهَا النّاسُ تا جائى كه بلا از شما روى مىگرداند ؛ شما به بلا روى مىاوريد ! و در دوام عاقبت خود ، از خدا استمداد كنيد ! من از زمانى كه عثمان كشته شده است تا بهحال نظرى به امور مردم كردم و دربارهء آنها تفكّر نمودم ؛ و ديدم آنها همانند قربانيان روز عيد قربان در هر عيدى
هامش
( 1 ) - در « عِقد الفريد » طبع سنهء 1331 هجرى قمرى ج 3 ، ص 230 آورده است كه : زياد از أصدقاء و دوستان مغيره بود و اين بهجهت آن بود كه زياد يكى از آن چهار نفر شاهدى بود كه در زمان عمر براى شهادت بر زناى مغيرة بن شعبه به مدينه آمدند و در ايشان نيز أبوبكره برادر زياد بود ؛ آن سه نفر شهادت دادند ولى زياد در شهادت تلجلج و تردّد كرد و صراحتاً شهادت نداد با آنكه بنا بود شهادت دهد . فلهذا مغيره از خوردن حدّ زنا نجات پيدا كرد ؛ و عمر آن سه نفر ديگر را به عنوان قذف بازداشت كرد و حدّ قذف بر آنها جارى كرد . از اين رو بين أبوبكره و زياد روابط تاريك بود . ولى مغيره با زياد صديق و دوست بود چون مغيره از طرف معاويه به فارس رفت ، زياد به مغيره گفت : أشِرْ عَلَى وَارِم الغرض الاقصى ! فإنَّ المتشار مؤتمن . قال : أرى أن تصل حبلك بحبله و تسير اليه و تعيير الناس أذُناً صَمّاء و عيناً عمياء : « تو راه صواب را به من نشان بده ؛ و به آخرين هدف تير خودت را پرتاب كن ! چون شخصى كه مورد مشورت قرار مىگيرد بايد مورد أمانت باشد ! مغيره گفت : رأى من ايناست كه تو ريسمان خود را به ريسمان معاويه متّصل كنى ! و به سوى او به روى و با مردم در رفت و آمد باشى با گوش كر و با چشم كور ! » زياد به مشورت مغيره عمل كرد و به سوى معاويه رفت ( جمهرة رسائل العرب ، ج 2 ، تعليقهء ص 33 ) داستان زناى مغيرة بن شعبه با أمّ جميل زوجهء حجّاج بن عتيك بن حارث بن وهب جشمى را از همه مورّخين بهتر و مشروحتر ، ابن خلّكان در « وفيات الأعيان » در جلد دوّم آن در ترجمه و شرح حال يزيد بن زياد حميرى آورده است . و آية الله سيّد شرف الدّين عاملى ( ره ) در كتاب ذى قيمت « النّصّ و الاجتهاد » طبع دوّم ، از ص 264 تا ص 266 ، مورد 57 ، اين داستان را از قاضى أحمد ابن خلّكان آورده است ، و در پايان آن گفته است : « حاكم در « مستدرك » ج 3 ، ص 448 و ما بعدش در ترجمهء مغيرة و نيز ذهبى در « تلخيص مستدرك » آورده است . و كسانى كه شرح حال مغيرة و أبوبكرة و نافع و شبل بن معبد را در كتب خود ذكر كردهاند و كسانى از أهل أخبار كه حوادث سنه 17 از هجرت را نگاشتهاند بدان اشاره نمودهاند .