مُغيره گفت : بگو ببينم آن امر چيست ؟ ! سوگند به خدا كه مرا در طاعت خودت از آبى كه در سراشيبى مىرود ؛ فرمانبرتر خواهى يافت ! و از شمشير برّان درخشانى كه در دست مرد بَطَلِ شُجاع است ، مطيعتر مىيابى !
معاويه گفت : زياد در فارس إقامت گزيده است ؛ و همچون أفعى نه تنها با دهانش ، بلكه با پوست بدنش ، بر عليه ما نعره بر مىآورد ؛ و طنين صيحه مىدهد ؛ و او مردى است ثاقب الرّأى ، داراى عزم و إرادهء استوار ؛ و انديشهء متحرّك و جوّال ؛ و جائى كه را نشانه بگيرد ، حتماً به آن مىزند و اصابت مىكند .
و من امروز از او در وحشت هستم ؛ آن گونه ترسى كه در ديروز كه صاحبش زنده بود نداشتم ؛ و نگرانم كه به حسن مساعدت و معاونت كند . راه چاره چيست ؟ و حيله در اصلاح فكر او و رأى او كدام است ؟ !
مغيره گفت : من از عهدهء او بر مىآيم ؛ اگر نميرم ! زياد مردى است كه آوازه و صيت و بلندى مقام را دوست دارد . مردى است بلند منش كه رفتن بر بالاى منابر و خطبه براى او مطلوب است .
چرا تو مسأله را براى او به ملاطفت ننوشتى ؟ و به صورت نرم جلوه ندادى ؟ و چرا نامه را براى او بهطور ملايم ننوشتى ؟ !
اگر اينطور مىكردى ؛ ميلش به تو زيادتر مىشد ! و وثوقش فزونتر مىگشت ! اينك بنويس براى او ؛ و من خودم برندهء نامه هستم .
معاويه براى زياد نوشت :
« از أميرالمؤمنين معاوية بن أبىسفيان به زياد بن أبىسفيان :
أمّا بَعْدُ ؛ چه بسا مرد را انديشههايش ، به وادى هلاكت پرتاب مىكند ؛ و تو مردى هستى كه به تو مثل زده مىشود ؛ كه قاطع رحم خود هستى ؛ و به دشمنت متّصل مىشوى ! و بدى پندار و سوء ظنّى كه به من دارى ؛ و بغضى كه از من در دل دارى ؛ موجب شده است كه قرابت مرا پاره كنى ؛ و رحميّت مرا قطع كنى ؛ و نسب و حرمت مرا ببرى ؛ تا بهجائى كه گويا تو برادر من نيستى ؛ و صَخْر بن حَرْب پدر تو و من نبوده است ؟ چقدر فرق است بين من و تو ؛ كه من دارم از خون پسر أبى
امام شناسى (فارسى) — صفحة 121
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١٢١