كرد ؛ و به أبو سفيان متّصل نمود . »
نامهء تند معاويه به زياد ؛ و نامهء تند زياد به معاويه
چون أميرالمؤمنين « عليه السّلام » شهيد شدند ؛ زياد همينطور در استاندارى فارس باقى ماند ؛ و معاويه از او نگران بود چون از استوار بودن ، و استقامت منهج او ، با خبر بود ؛ و مىترسيد از آنكه با حضرت امام حسن مجتبى « عليه السّلام » بيشتر نزديك شود ؛ و به مساعدت و يارى او قيام كند ؛ فلهذا نامهاى بدين مضمون به او نوشت :
« از أميرالمؤمنين معاوية بن أبىسفيان به زياد بن عُبَيْد .
أمَّا بَعْدُ ، تو بندهاى هستى كه كفران نعمت كردهاى ، و درخواست نِقْمَت و مكافات نمودهاى ! و حقّاً كه شكر و سپاس از براى تو بهتر است از كفر و ناسپاسى ! زيرا كه درخت به ريشهء خود مىماند ؛ و شاخهايش از بُن آن مىرويد ، و حقّاً تو - اى بى مادر بلكه اى بى پدر - هلاك شدهاى و هلاك كردهاى ! و چنين مىپندارى كه از قبضهء قدرت من بيرون رفتهاى ؛ بهطورىكه سلطان و قوّت من نمىتواند به تو برسد ! هيهات ! اينطور نيست كه هر صاحب عقلى ؛ در رأيش مصيب آيد ؛ و هر صاحب رأيى در مشورتش نصيحت را مراعات كند ؛ و واقع را بدون غِشّ إرائه دهد .
تو ديروز بنده و غلام بودى ، و امروز أمير شدهاى ! اين أمرى است كه اى پسر سُمَيّه أمثال تو را چنين توانى نيست كه بتوانند از آن بالا روند !
به مجرّد اينكه اين نامهء من به تو برسد ، مردم را به طاعت و بيعت من فرا خوان ! و در اين فرمان به سرعت إجابت كن ! اگر اينطور كردى ؛ خونت را حفظ كردى ! و نفْسَت را تدارك نمودهاى ! و گرنه تو را با كوچكترين قوّه و ضعيفترين پَرْ از بالهاى خود مىربايم ؛ و با آسانترين كوشش به تو دست مىيابم .
و من سوگند ياد مىكنم : سوگند جدّى كه در آن هيچ شبهه و كذب و خيانتى نباشد ؛ كه تو را به نزد خودم نياورم مگر در بين گروه موزيك چيان ؛ و از زمين فارس تا زمين شام با پاى پياده بيائى آنگاه بر سر بازار ترا بر سر پا وا مىدارم ؛ و به صورت بنده و غلام تو را مىفروشم ؛ و بر مىگردانم ترا به همان مقام بندگى كه بودى ؛ و از مقام غلامى كه خارج شدهاى ! و السّلام . » « 1 »
هامش
( 1 ) - « جمهرة رسائل العرب » أحمد زكى صفوت ، ج 2 ، ص 29 و ص 30 ، از ابن أبىالحديد .