چون اين نامهء معاويه به زياد رسيد ؛ سخت خشمگين شد ؛ و مردم را جمع كرد و بر منبر بالا رفت ؛ و حمد خداوند را بجاى آورد ؛ و پس از آن گفت : « ابن آكلة الاكباد ( پسر هند جگر خوار ) ؛ و كشندهء شير خدا ( حمزه ) و پسر أبوسفيان كه ظاهر كنندهء خلاف ؛ و پنهان كنندهء نفاق ؛ و پيشواى أحزاب و آن كس كه مال خود را در خاموش كردن نور خدا إنفاق كرده است ؛ به من نامهاى نوشته است كه رَعْد برقش زياد است ، ولى از قطعهء ابرى كه آبش ريخته شده و ديگر آب ندارد ؛ و بهزودى بادهاى آسمان آنرا متفرّق كنند ؛ و تكّه تكّه نمايند . و آنچه مرا بر ضعف او دلالت مىكند ؛ تهديد اوست قبل از اينكه به من دست يابد ؛ و پيش از اينكه قدرتش برسد . اى معاويه ! آيا تو از روى محبّت و عطوفت به من اينطور بيم مىدهى ! و اينگونه راه عُذْر را باقى مىگذارى ! كلّا ! أبداً چنين نيست ! و ليكن او بيراهه رفته است ؛ و در غير جادّه قدم نهاده است ؛ و اسلحهء خود را به صدا در مىآورد براى كسىكه در بين آتشبارهاى صواعق تهامه تربيت شده و رُشد نموده است .
من چگونه از او بترسم ؛ در حالىكه بين من و بين او ؛ پسر دختر رسول خداست « صلّى الله عليه و آله و سلّم » ؛ و پسر پسر عموى اوست ؛ در ميان يكصد هزار نفر از مهاجرين و انصار ؟ !
سوگند به خدا اگر او ( حضرت امام حسن عليه السّلام ) به من اجازه دهد ؛ و يا مرا در نبرد با معاويه فرا خواند ؛ چنان روز روشن را در چشم معاويه تاريك مىكنم كه ستارگان آسمان را ببيند ؛ و از آب خردل به عنوان سُعُوط و أنفيّه در بينى او مىريزم .
معاويه اين گفتار را امروز از من داشته باشد ، و اجتماع ما با او در فرداست ؛ و در اين موضوع انشاء الله بعد از اين مشورت خواهد شد . » اين بگفت و از منبر پائين آمد ؛ و نامهاى بدين مضمون به معاويه نوشت :
« أمّا بعدُ ! اى معاويه ؛ نامهء تو به من رسيد ؛ و آنچه در آن بود دريافتم ؛ و ترا مانند غريقى يافتم كه موج دريا بر روى او ريخته مىشود ؛ و او را در زير خود
امام شناسى (فارسى) — صفحة 119
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص١١٩