فَلَمّا قَرَأ زِيادٌ الكِتَابَ ؛ قَالَ : شَهِدَ بِهَا وَ رَبِّ الكَعْبَة . وَ لَم تَزَلْ فِى نَفْسِهِ حَتَّى أدْعَاهُ مُعاوِية . « 1 »
« و من مطّلع شدم كه معاويه به تو نامهاى نوشته است ؛ كه عقل تو را بلغزاند و به اشتباه اندازد ؛ و از عزم تو و حدودِ موقعيّت تو بكاهد . بنابراين از او در حذر باش ؛ زيرا كه او همچون شيطان است كه از مقابل مؤمن مىآيد ؛ و از پشت او مىآيد ، و از طرف راست او مىآيد ؛ و از طرف چپ او مىآيد ، تا اينكه او را غافلگير نموده ؛ بر او هُجُوم آورد ؛ و در حال اغترار و غرور او استفادهء خود را بنمايد ؛ و مزايا و خواصّى را كه او در نظر دارد بربايد .
و در زمان حكومت عُمَر از أبوسفيان لغزشى در گفتارش پيدا شد ؛ كه حديث نفس بود و كلمهء فاسدهاى از كلمات شيطان ( كه گفت : إنِّى أعْلَمُ مَن وَضَعَهُ فِى رَحِمِ امَّهِ و مراد خودش بوده است ) و حركات قبيحهء او كه مكلّفين را فاسد و تباه مىكند ؛ و بهواسطهء آن فلته و لغزشِ در گفتار نَسَب ثابت نمىشود و استحقاق إرث نمىگردد . و كسى كه بخواهد بدان طريق نَسَب براى خود درست كند ؛ مانند كسى است كه هُجوم مىآورد براى آب خوردن با كسانى كه آنها بايد آب بخورند ؛ و اين جزو آنها نيست ؛ فلهذا پيوسته او را دفع مىكنند و بين او و شرب آب حاجز مىشوند ؛ و نيز مانند چيزى است كه بر زين اسب ، و يا جهاز شتر بسته باشند ؛ مانند كاسه و يا قدح و أمثالهما كه بهواسطهء سرعت در سير و حركت ؛ پيوسته آن چيز جابهجا مىشود و تكان مىخورد ؛ و هيچ وقت جاى خود را پيدا نمىكند و آرام ندارد .
چون زياد ، نامهء أميرالمؤمنين « عليه السّلام » را خواند گفت : سوگند به پروردگار كعبه كه على شهادت داده است با اين گفتار خود بر اينكه من زائيدهء أبوسفيان هستم . و اين خاطره همين
هامش
- و ليس منهم . فلا يزال مُدَفعاً مُحَاجَزاً . و النَّوْط المُذَبْذَب هو ما يُناط بِرحْلِ الراكب من قَعب أو قَدَح أو ما أشبه ذلك فهو أبداً يتقلقل إذا حثَ ظَهرَه و اسْتَعْجَلَ سَيرَهُ .
( 1 ) - « نهج البلاغه » باب الرّسائل ، رسالهء 44 .