با عقل و درايت و كياست بود ؛ و از شيعيان و پيروان أميرالمؤمنين « عليه السّلام » بود ، و از جانب آن حضرت به حكومت قطعهاى از نواحى فارس منصوب شد ؛ و همانطور كه ديديم در وقتى كه معاويه به او نامه نوشت ؛ و او را تهديد كرد ، آمد در ميان مردم و خطبه خواند ؛ و آمادگى خود را با تمام قوا براى جنگ با معاويه إعلام كرد ، و أميرالمؤمنين « عليه السّلام » را صاحب ولايت منْ كُنْتُ مَوْلَاهُ فَعَلىّ مَوْلَاهُ و صاحب وزارت و منزلهء أنْتَ بمنزلةمِنِّى هارونَ مِن مُوسى ، و صاحب اخوّت أنْتَ أخِى ، و پدر دو سبط رسول خدا : حسن و حسين ، و شوهر فاطمهء سيّدهء زنان عالميان ، و پسر عموى رسول خدا بر شمرد . و تا وقتى كه أمير المؤمنين در حيات بودند ، در حكومت فارس از جانب آن حضرت باقى بود ؛ و معاويه نتوانست او بفريبد و يا با تهديد از پاى درآورد .
از نامهاى كه أميرالمؤمنين « عليه السّلام » در پاسخ او نوشتند كه : آنچه در زمان عمر از أبوسفيان صادر شد ، لغزشى بود از آرزوهاى گمراه كنندهء شيطانى و از تسويلات نفس ؛ و بدان نَسَبْ ثابت نمىشود ، و استحقاق إرث بهم نمىرسد ؛ استفاده مىشود كه : معاويه در نامهء او را به استلحاق به أبوسفيان و فرزندى او متوجّه كرده بود ؛ و از اين راه إراده داشت او را به عنوان برادر خود بفريبد ؛ و بر عليه أميرالمؤمنين « عليه السّلام » تحريك كند .
آن نامه را سيّد رضى در « نهج البلاغه » چنين روايت كرده است كه : چون به آن حضرت رسيد كه معاويه نامهاى به زياد نوشته است ؛ و او را به ملحق نمودن به أبوسفيان و برادرى خود خواسته است بفريبد ؛ آن حضرت چنين نوشتند كه :
وَ قَدْ عَرَفْتُ أنَّ مُعاوِية كَتَبَ إلَيكَ يسْتَزِلُّ لَبَّكَ وَ يسْتفِلُّ غَرْبَكَ ! فَاحْذَرهُ فَإنَّمَا هُوَ الشَّيطانُ ؛ يأتِى المُؤْمِنُ مِن بَينِ يدَيهِ ؛ وَ مِن خَلْفِهِ ؛ و عَنْ يمِينِهِ ؛ وَ عَن شِمَالِهِ ؛ لَيقْتَحِمَ غَفْلَتَهُ ؛ وَ يسْتَلِبَ غِرَّتَهُ .
وَ قَدْ كانَ مِن أبِى سُفيانَ فِى زَمِن عُمَرَ فَلتَة مِن حَدِيثِ النَّفْسِ وَ نَزْعَة مِن نَزَعَاتِ الشَّيطَانِ ؛ لا يثْبُت بِهَا نَسَبٌ وَ لا يسْتَحَقُّ بِهَا إرْثٌ ، وَ الْمُتَعَلِّقُ بِهَا كَالْوَاغِلِ المُدَقَّعِ ؛ وَ النَّوطِ المُذبْذَبِ . « 1 »
طور در ذهن او بود تا معاويه نَسَبِ فرزندى او را از عُبيد قطع
هامش
( 1 ) - سيّد رضى در تفسير اين دو تشبيه گفته است : الواغِل هُو الّذى يهجُمُ على الشرب ليشرب معهم