كه نامش عُبَيد بوده است در مىآورد . و در همين هنگام أبوسفيان به طائف سفرى مىكند و از أبومريم سَلُولى شراب فروش ، زانيه مىخواهد ، و أبومريم ، سُميّه را به نزد أبوسفيان مىبرد و سُمَيّه زياد را در حالىكه زوجهء عُبيد بوده است در سنهء اوّل از هجرت مىزايد .
داستان استلحاق معاويه ، زياد را به أبو سفيان
چون پيغمبر أكرم « صلّى الله عليه و آله و سلّم » طائف را محاصره كردند ، نفيع نزد پيغمبر آمد ؛ و پيغمبر او را آزاد كردند ؛ و به او لقب أبوبَكْرَه دادند . در اين حال حَرْث بن كَلْده از ترس آنكه مبادا فرزند ديگرش نافع به نزد پيغمبر برود به او گفت : أنت وَلَدى ! تو پسر من هستى ! و به همين جهت به نفيع كه أبوبكره لقب داده شد ، مَولى الرّسُول گويند ؛ يعنى آزاد شدهء پيامبر ؛ و به نافع ابن الحَرْث گويند : يعنى پسر حرث ؛ و به زياد ، ابن عُبَيْد گويند يعنى پسر عبيد . و اين تا زمانى كه معاويه نَسَب زياد را به أبو سفيان برنگردانده بود ؛ ليكن چون معاويه او را فرزند أبوسفيان و برادر خود دانست ؛ به زياد ، زياد بن أبىسفيان مىگفتند : و چون دولت امَويان منقرض شد ؛ به زياد ، زياد بن سُمَيّه و يا زياد بن أبيه گفتند . « 1 »
ابن عبدالبِرّ از هشام بن محمّد بن سائب كلبى از پدرش ، از أبوصالح ، از ابن عبّاس روايت كرده است كه عُمَر در زمان خلافت خود ، زياد را كه نوجوانى بود ؛ براى إصلاح فسادى كه در يمن رخ داده بود ؛ فرستاد .
زياد چون از مأموريّت خود از يمن بازگشت ؛ در نزد عمر - در حالىكه على « عليه السّلام » و أبوسفيان و عَمْرو بن عاص حاضر بودند - خطبهاى خواند كه مانند آن شنيده نشده بود .
عمرو عاص گفت : خدا پدر اين جوان را رحمت كند ، اگر اين جوان از قريش بود ؛ با عصاى خود تمام عرب را سوق مىداد و إداره مىكرد .
أبو سفيان گفت : پدر او از قريش است ؛ و من مىشناسم آنكس را كه او را در رَحِم مادرش گذارده است ! على « عليه السّلام » فرمود : كيست آن كس ؟ أبو سفيان
هامش
( 1 ) - « تاريخ الكامل » ابن اثير ، ج 3 ، ص 443 در ذكر حوادث سنهء 44 ؛ و « استيعاب » ج 2 ، ص 523 تا ص 530 و « اصابه » ج 1 ، ص 563 و « فوات و فيات الاعيان » ج 2 ، ص 31 تا ص 33 .