تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 256

مساهمون:

ص٢٥٦
بخوانم ، بيشتر از چهار ركعت هم مىخوانم ؛ و عثمان پس از اطّلاع ، حدّ بر او جارى نكرد و پيوسته تأخير مىانداخت ؛ و مهاجرين و انصار را كنار گذاشت و از آنها براى هيچ كارى استفاده نمىكرد و با ايشان مشورت نمىكرد و فكر خودش را مستغنى از مشورت با آنها مىديد ؛ و زمين‌هاى أطراف مدينه را غرقگاه مَواشى خود قرار داده مردم را از استفاده از چراندن مواشى خودشان منع مىكرد ؛ و شهريه و وظيفه و حقوق‌هاى مستمرى براى اقوامى در مدينه معين كرده بود كه نه سابقة صُحبت با پيامبر - عليه الصّلوة و السّلام - را داشتند و نه براى حفظ اسلام دفاع مىكردند و نه براى نصرت اسلام جهاد مىنمودند ؛ و استعمال شلّاق و تازيانه را علاوه بر چوب خيزران ، زيرا كه او أوّلين كسى بود كه پشت مردم را با شلّاق مىزد و ليكن دو خليفهء پيشين فقط با خيزران و دِرَّه ( تازيانهء كوتاه ) مىزدند .

زدن و پاره كردن عثمان و دستيارانش شكم عمّار ياسر را

و پس از نوشتن اين نامه با همديگر هم پيمان شدند كه آن را به دست عثمان بدهند . و ايشان ده نفر بودند . و از كسانى كه در جريان اين نامه حضور داشتند عَمَّارُ بن ياسِر و مِقدْاد بن أسْوَد بودند . و چون خارج شدند كه نامه را به دست عثمان بدهند يكى يكى شروع به جدا شدن در پنهانى نمودند و نامه را بدست عمّار داده بودند ، همگى رفتند و عمّار تنها ماند و به راه خود إدامه داد تا رسيد به خانهء عثمان . عمّار از عثمان إذن دخول خواست ، و او اجازه دخول داد ، در روزى كه هوا سرد بود ، عمّار داخل شد و در نزد عثمان مروان بن حَكم و أهل او از بنى امّيه بودند ؛ و نامه را به او داد . عثمان نامه را خواند و گفت : تو اين نامه را نوشتى ؟ عمّار گفت : آرى ! عثمان گفت : غير از تو ، كه با تو همراه بوده است ؟ ! عمّار گفت : با من چندين نفر بودند كه در راه از ترس سطوت تو جدا شدند ! عثمان گفت : ايشان چه كسانى هستند ؟ ! عمّار گفت : من نام آنها را نمىبرم . عثمان گفت : پس تو چگونه در ميان آنها چنين جرأتى داشتى ؟ ! مروان گفت : اى أمير مؤمنان : اين غلام سياه چهره ( يعنى عمّار ) مردم را بر عليه تو متجرّى كرده است ؛ و اگر تو او را بكشى درس عبرت براى ديگران خواهد بود ، كه چون او را به ياد آورند عمل او را تكرار نكنند . عثمان گفت : او را بزنيد . او را زدند و عثمان هم خودش با آنها عمّار را مىزد تا شكمش را پاره كردند و عمّار بيهوش شد . جَسَد او را روى زمين كشيدند تا