كه تو داراى ذهن و ادراك قوى و عقل استوارى مىباشى ! من چيزى از تو مىپرسم . پاسخ مرا بگوى ! پسر حصين گفت : از هر چه مىخواهى بپرس ! معاويه گفت : چه باعث شد كه أمر مسلمين را مشتّت و متفرّق سازد و آنها را كهنه و فرسوده سازد ، و اختلاف در ميانشان براندازد ؟ ابن حصين گفت : كشتن عثمان ! معاويه گفت : چيزى نگفتى و نپرداختى ؟ ابن حصين گفت : حركت طلحه و زُبَير و عائشه و جنگ على با ايشان ! معاويه گفت : چيزى نگفتى و نپرداختى ؟ ابن حصين گفت : در نزد من غير از اين علّتها چيز ديگرى نيست ؟ معاويه گفت : من اينك از علّت آن خبر مىدهم كه : أمر مسلمين را مشتّت و متفرّق نساخت وارادهها و خواستهاى آنها و تمايلات ذهنى ايشان را جدا نكرد و از هم نگسيخت مگر شورايى كه آن مرد در بين شش تن معين كرد . و اين به جهت آنست كه خداوند محمّد را با هدايت خود و دين حقّ مبعوث نمود تا بر تمام اديان غالب شود ، گرچه مشركين آن را ناپسند داشتند ، و محمّد به آنچه خداوند به او أمر كرده بود عمل كرد و پس از آن خدا او را بسوى خود برد ، و مقدّم داشت أبو بكر را براى نماز ، و مسلمين او را براى دنياى پسنديدند زيرا كه محمّد او را بر دينشان پسنديد .
أبو بكر به سنّت رسول خدا رفتار كرد و به سيرهء او عمل كرد تا خدا او را بسوى خود برد ؛ و أبو بكر عمر را خليفهء خود نمود ، و عمر هم به سيرهء أبو بكر عمل كرد و سپس خلافت را به شورى و در بين شش نفر نهاد و در اين صورت هيچيك از آن شش نفر نبود مگر آنكه خلافت را براى خودش مىخواست و اقوام او هم براى خلافت آن خليفه تلاش مىكرد و اميد به آن بسته بود . و هر كس از آنها نفوسشان براى خلافت گردن كشيده بود و چشم بدان دوخته بودند . در اين صورت مىبينيم كه اگر عمر همانطور كه أبو بكر خليفهاى را معين كرد او هم شخصى را معين مىكرد اين اختلاف پيدا نمىشد . « 1 »
از آنچه گفته شد به دست آمد كه : تصرّفات و تغييرات عُمَر در دين ، تغيير در مسائل جزئى نبوده است بلكه تغيير در مبنى و أساس و ريشه و أصل بوده است كه همينطور براى پيروان او إدامه دارد ؛ و تا زمان مىگذرد حقّ و ولايت ، مختفى و
هامش
( 1 ) - « قضاء أمير المؤمنين عليه السّلام » تسترى ، ص 281 و ص 282 .