« عمر گفت : اگر إمارت و خلافت را به ( على ) آن كسى كه موى دو جانب سرش ريخته است بدهند امَّت إسلام را در طريق مستقيم راه مىبرد . ابن عمر گفت : اى أمير مؤمنان ! چه مانعى است كه تو به او نمىسپارى ؟ عمر گفت : من در حياتم و در مردنم طاقت إمارت او را ندارم . »
و همين مضمون را ابن عَبْد البرّ از عمر روايت كرده است . « 1 »
و محبّ الدّين طبرى بعد از آنكه آنچه را كه عمرو بن ميمون از عمر راجع به علىّبنأبىطالب روايت كرده ، ذكر كرده است ، گفته است : اين حديث را نسائى تخريج كرده است و در آنجا نيز آورده است كه عمر گفته است : لِلّهِ دَرُّهُمْ إنْ وَلَّوْهَا الْأصَيْلِعَ كَيْفَ يَحْمِلُهُمْ عَلَى الْحَقِّ وَ انْ كَانَ السَّيْفُ عَلَى عُنُقِهِ ! قَالَ مُحَمَّدُ بْنُ كَعْبٍ : فَقُلْتُ : أتَعْلَمُ ذَلِكَ مِنْهُ وَ لَا تُوَليهِ ؟ ! فَقَالَ : إنْ تَرَكْتُهُمْ فَقَدْ تَرَكَهُمْ مَنْ هُوَ خَيْرُ مِنِّى . « 2 »
« خداوند به آنها از رحمت خود فرو ريزد ؛ اگر إمارت و خلافت را به على : آن كسى كه جلوى سر او مو ندارد بدهند ، خواهند ديد كه چگونه آنها را بر حقّ رهبرى مىكند اگرچه شمشير بالاى گردنش باشد .
محمّد بن كَعْب گويد : من گفتم اين حقيقت را از على مىدانى ، و خودت او را به خلافت معيّن نمىكنى ؟ ! عمر گفت : من اگر امَّت را بدون تعيين گذارم ، قبل از من كسى كه از من بهتر بود بدون تعيين گذارد . »
از مطاوى بحث چون به خوبى روشن شد كه : عمر به هيچ وجه من الوجوه قصد خلافت على را نداشته است و بلكه قصد خلافت عثمان را داشته است . حال بايد ديد چرا مستقيماً درباره او وصيّت نكرد بلكه أمر را به شورى گذارد تا بالنّتيجه عثمان بيرون آيد ؟ اين عمل او داراى چند علّت است :
أوّل : قضيّه شورى كسانى را در رديف على قرار داده أقران و أمثالى براى او ايجاد كرد . اين سوءِ تدبير نه تنها على را از حقّ مسلّم خود محروم گردانيد بلكه زُبَير و طلحه را نيز بعد از قتل عثمان به صدد خلافت انداخت و به آنها جرأت داد در مقابل
هامش
( 1 ) - « استيعاب » ، ج 3 ، ص 1154
( 2 ) - « الرّياض النَّضِرة » ج 2 ، ص 183 .