تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 212

مساهمون:

ص٢١٢
فَقَالَ : أيُّهَا النَّاسُ ! مَا مَقَالَة بلَغَتْنِى عَنْ بَعْضِكُمْ فِى تَأمِيرى اسَامَة ، لَئِنْ طَعَنْتُم فِى تَأمِيرى اسَامَة فَقَدْ طَعَنْتُمْ فِى تَأمِيرِى أبَاهُ مِنْ قَبْلِهِ . وَ أيْمُ اللهِ أنْ كَانَ لَخَلِيقاً بِالْإمَارَة ، وَ ابْنُهُ مِنْ بَعْدِهِ لَخَلِيقُ بِهَا ، وَ إنَّهُمَا لَمِنْ أحَبِّ النَّاسِ إلَىَّ ! فَاسْتَوْصُوا بِهِ خَيْراً فَإنَّهُ مِنْ خِيَارِكُم . « و فرمود : اى مردم ! اين چه گفتارى است كه از بعضى از شما درباره أمير نمودن اسَامه بر جيش ، به من رسيده است ؟ ! سوگند به خدا كه اگر شما در أمير نمودن اسامة امروز طعنه مىزنيد ، قبلًا هم در أمير نمودن پدرش طعنه مىزديد . و سوگند به خدا كه پدرش زَيْد بن حارثه ، لايق براى إمارت بود ، و پسرش بعد از او نيز لايق إمارت است ، و اين دو نفر از محبوب‌ترين مردم نزد من هستند ! پس اين سفارش و وصيّت مرا درباره او به نيكى بپذيريد ، چون اسَامه از أخيار و نيكان شماست . » سپس پيامبر از منبر فرود آمد و داخل خانه شد ، و مسلمين مُرَتَّب مىآمدند و از رسول اللّه خداحافظى و وداع مىكردند و به لشكر اسَامه در جُرْف مىپيوستند . و كسالت پيغمبر رو به شدّت مىنهاد ؛ و او پيوسته تأكيد در پيوستن أعيان قريش با نام و نشانه‌اى معيّن به لشكر اسَامه داشت ، وَ قَالَ : اغْدْ عَلَى بَرَكَة اللهِ ! وَ جَعَلَ يَقُولُ : انْفُذُوا بَعْثَ اسَامَة ! وَ يُكَرِّرُ ذَلِكَ . فَوَدَّعَ رَسُولِ اللهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وَ خَرَجَ وَ مَعَهُ أبُو بَكْرٍ وَ عُمَرُ « 1 » . « و به اسَامه گفت : صبحگاهان با استمداد از بركت خدا حركت كن ! و پيوسته مىگفت : در لشكر اسَامه پيش برويد ! و اين سخن را تكرار مىكرد . اسَامه با رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم وداع كرد و خارج شد و با او أبو بكر و عمر همراه ، و در تحت لواى او بودند . » و حتّى اسَامه به رسول اللّه گفت : پدرم و مادرم فدايت باد اى رسول خدا ! آيا به من اذن مىدهى كه چند روزى در مدينه بمانم تا خداى تو را شفا بخشد ؟ ! چون اگر من با اين حال كسالت تو حركت كنم ، دائماً در دل من همانند قرحه‌اى سوزان است ! رسول خدا فرمود : اى اسَامه حركت كن به آنچه را كه به تو أمر كردم ؛ چون
هامش
( 1 ) . « شرح نهج البلاغة » ج 1 ، ص 159 و ص 160 ، و « احتجاج طبرسى » ، ج 1 ص 90 .
امام شناسى (فارسى) — صفحة 212 | السيد محمد حسين الطهراني