تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 211

مساهمون:

ص٢١١
أحمد أمين مصرى گويد : وَ قَدْ بَدَأ التَّشَيُّعُ مِنْ فِرْقَة مِنَ الْصَّحابَة كَانُوا مُخْلِصينَ فى حَبِّهِمْ لِعَلىٍّ يَرَوْنهُ أحَقّ بِالْخِلافَة لِصِفاتٍ رَأوْهَا فيهِ ؛ مِنْ أشْهَرِهِمْ سَلْمَانُ الْفَارْسِىُّ وَ أبُو ذَرٍّ الْغَفَارِىُّ وَ الْمِقْدادُ بْنُ الْأسْوَدٍ . وَ تَكَاثَرَتْ شِيعَتُهُ لَمَّا نَقَمَ النَّاسُ عَلَى عُثْمانَ فِى السَّنَواتِ الْأخيرَة مِنْ خِلَافَتِهِ ثُمَّ لَمّا وَلِىَ الْخَلَافَة . « 1 » « و ابتداى تشيّع از جماعتى از أصحاب رسول خدا پيدا شد كه آنها در محبّت به على إخلاص مىورزيدند چون به‌واسطهء صفاتى كه در او مىديدند او را أحقّ به خلافت مىشناختند ؛ كه از مشهورترين آنها سلمان فارسى و أبو ذرّ غفارى و مقداد بن أسود است . و چون در سنوات أخير از خلافت عُثْمان مردم به جهت سوءِ كردار عُثْمان بر او انكار كردند و عيب گفتند و به شديدترين وجهى كراهت خود را اظهار نمودند ، شيعيان على رو به فزونى و زيادى گذاردند ، و پس از آن چون على به خلافت رسيد شيعيان بسيار شدند . » اسامَة بن زَيْد به خلافت أبو بكر اعتراض كرد ، و در نامه براى او نوشت : اين عنوان را از كجا آورده‌اى ؟

عمر و ابوبكر در تحت پرچم اسامه بودند و اسامه امير آنان بود

ابن ابى الحديد گويد : چون رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم به مرض موت مريض شد ، اسَامَة بن زَيْد بن حارَثه را به نزد خود فرا خواند و گفت : حركت كن تا سرزمينى كه پدرت در آنجا كشته شده است ! و با اسبان بدانها حمله كن ! من تو را أمير و سپهسالار اين جيش كردم ؛ و اگر خداوند تو را بر دشمن پيروز كرد ، درنگت را كوتاه كن ! و براى اطّلاع از أحوال دشمن ، جواسيس خود را در آنجا منتشر كن ! و جماعت مخبران از أحوال دشمن را زودتر بفرست و در جلوى جيش خود روانه ساز ! و پيامبر هيچكدام از وجوه و سرشناسان از مهاجرين و أنصار را ناديده نگرفت مگر آنكه در آن جيش قرار داد ؛ و از جمله آنها أبو بكر و عُمر بودند . جماعتى زبان به اعتراض گشودند و گفتند : اين جوان را بر مُعْظَم از أجِلّاءِ مهاجرين و أنصار ، أمير و سرپرست كرده است ! رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم چون اين سخن را شنيد به غضب در آمد ، و از منزل به مسجد آمد در حالى كه دستمالى بر سر خود پيچيده بود ، و بر منبر بالا رفت و قطيفه‌اى بر خود داشت .
هامش
( 1 ) . « ضحى الإسلام » ، ج 3 ، ص 209 .