رَسُولِ اللهِ إلَى أبِى قُحَافَة : أمَّا بَعْدُ ، فَإنَّ النَّاسَ قَدْ تَرَاضَوْا بِى ؛ فَإنِّى الْيَوْمَ خَلِيفَة اللهِ ! فَلَوْ قَدِمْتَ عَلَيْنَا كَانَ أقَرَّ لِعَيْنِكَ !
« از خليفه رسول خدا به سوى أبو قحافه : أمَّا بعد ، بدرستى كه تمام مردم به حكومت من راضى شدهاند ، و بنابراين من امروز خليفه خدا هستم ! اگر تو به سوى ما بيائى موجب سرور و شادمانى و تازگى و خُنكى چشم تو خواهد بود . »
چون نامه را أبو قُحَافه قرائت كرد به رسول گفت : چه مانع شد كه على را خليفه نكردند ؟ ! رسول گفت : او جوان بود ، و كشتارش در قريش و غير قريش بسيار بود ، و أبو بكر سنَّش از او بيشتر است . أبو قُحَافه گفت : اگر خلافت به سنّ است ، من به خلافت سزاوارترم كه پدر او هستم . آنها به على ظلم كردند كه حقّ او را ربودند ؛ و پيغمبر براى علىّ بيعت گرفت و ما را أمر كرد كه با على بيعت كنيم .
آنگاه نامهاى به اين عنوان در پاسخ نوشت : از أبو قُحافَه به سوى پسرش أبو بكر : أمَّا بَعْدُ ، مكتوب تو به من رسيد ! من آن را نامه أحمقى يافتم كه بعضى از آن بعض ديگر را نقض مىكرد . يك بار مىگوئى : خليفه رسول خدا ، و يك بار مىگوئى : خليفه خدا ، و يك بار مىگوئى : مردم به من راضى شدهاند !
اين أمر أمرى است كه بر تو مُلْتَبس شده است ! داخل در أمرى مشو كه خروج از آن فردا براى تو سخت باشد ، و عاقبت آن در روز قيامت ، آتش و ندامت و ملامت نفس لوّامه در موقف حساب باشد . براى هر يك از امور ، مَدْخَل و مَخْرج خاصّى است كه از آن مدخل بايد داخل شد و از آن مخرج بيرون رفت ؛ و تو مىدانى كه در أمر خلافت چه كسى بر تو أولويّت دارد ! خداوند را مراقب باش بطورى كه تو او را مىبينى ! و صاحب ولايت را وامگذار ! چون اگر امروز خلافت را ترك كنى براى تو آسانتر و سالمتر است . « 1 »
در اينجا مناسب است اين بحث را با يك روايت كه درباره ولايت أمير المؤمنين عليه السّلام است خاتمه دهيم . طبرى روايت كرده است حديثى را از زياد بن مطرف كه سَمِعْتُ رَسُولَ اللهِ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم يَقُولُ : مَنْ أحَبَّ أنْ يَحْيَى حَياتِى ، وَ يَمُوتَ ميتَتى ، وَ يَدْخُلَ الْجَنَّة الَتى وَعَدَنى رَبِّى قَضْباً مِنْ قُضْبَانِهَا غَرَسَهَا فِى
هامش
( 1 ) . احتجاج طبرسى » ج 1 ، ص 115 .