فِى غَيْرِكُمْ كَمَا نَزَعْتُمُوهُ مِنْ أهْلِهِ وَ وَضَعْتُمُوهُ فى غَيْرِ أهْلِهِ !
وَ قَامَ الْمِقْدَادُ فَقَالَ : مَا رَأيْتُ مِثْل مَا اوذِىَ بِهِ أهْلُ هَذَا الْبَيْتِ بَعْدَ نَبِيِّهِمْ . فَقَالَ لَهُ عَبْدُ الرّحمن بْنُ عَوْفَ : وَ مَا أنْتَ وَ ذَاكَ يَا مِقْدَادَ بْنَ عَمْروٍ ؟ !
فَقَالَ : إنِّى وَ اللَّهِ لَاحِبُّهُمْ لِحُبِّ رَسُولِ اللّه صلّى اللّه عليه ( و آله ) و سلّم إيَّاهُمْ ؛ وَ إنَّ الْحَقَّ مَعَهُمْ وَ فيهمْ . يَا عَبْدَ الرّحمن ! أعْجَبُ مِنْ قُرَيْشٍ - وَ إنّمَا تُطَوِّلُهُمْ عَلَى النَّاسِ بِفَضْلِ أهْلِ هَذَا الْبَيْتِ - قَدِ اجْتَمَعُوا عَلَى نَزْعِ سُلْطَانِ رَسُولِ اللّه صلّى اللّه عليه ( و آله ) و سلّم بِعْدَهُ مِنْ أيْديهِمْ ! أمَا وَ أيْمُ اللهِ يَا عَبْدَ الرّحمن لَوْ أجِدُ عَلَى قُرَيْشٍ أنْصَاراً لَقَاتَلْتُهُمْ كِقِتَالِى إيَّاهُمْ مَعَ الَّنبِىِّ - عَلَيْهِ الصَّلَاة وَ السَّلَامُ - يَوْمَ بَدْرٍ .
وَ جَرَى بَيْنَهُمْ مِنَ الْكَلَامِ خَطْبُ طَوِيلُ قَدْ أتَيْنَا عَلَى ذِكْرِهِ فِى كِتَابِنَا « أخبار الزَّمَانِ » فى أخْبَارِ الشُّورَى وَ الدَّارِ . « 1 »
« پس از آن وقتى كه با عُثْمان بيعت كردند و به خانهاش رفت و با او بنى اميَّه همراه بودند ، به عمّار بن ياسِر خبر رسيد كه : أبو سفيان كه نامش صخر بن حرب است ، به جماعت بنى اميَّه اينطور گفته است : آيا در ميان شما يكنفر كه غير از شما باشد هست ؟ ! - چون در آنوقت ، أبو سفيان نابينا بود - « 2 » گفتند : نه . أبو سفيان گفته
هامش
( 1 ) . « مُرَوج الذَّهَب » طبع دار الاندلس ، بيروت ، ج 2 ، ص 342 و ص 343 ، و طبع مطبعه سعادت مصر 1367 ، و ج 2 ، ص 351 و ص 352 .
( 2 ) . يعنى أبو سفيان اين مطلب را فقط مىخواست در جمع بنى اميّه بگويد بطورى كه يكنفر از غير بنى اميّه از طرفداران بنى هاشم در ميان آنها نباشد ، كه فاش نشود و اين مطلب گفتار سرّى باشد . و ما در درسهاى 91 تا 93 ، از « إمام شناسى » در ص 41 ، از جلد هفتم ، گفتار أبو سفيان را با عبارت ديگرى آوردهايم . و ابن أبى الحديد در جلد دومّ از « شرح نهج البلاغة » ص 44 از أحمد بن عبد العزيز روايت كرده است كه : إنَّ أبا سفيان ، قال لمّا بويع عُثْمان : كان هذا الأمر فى تَيْم ، و أنىَّ لتَيْم هذا الأمر ؟ ثمَّ صار إلى عَدّى ، فأبعد و أبعد ، ثمّ رجعتْ إلى منازلها و استقرَّ الأمر قراره ، فتلقّفوها تلقف الكرة . يعنى چون با عُثْمان به خلافت بيعت شد ، أبو سفيان گفت : اين أمر ولايت مردم در قبيله تَيْم أولا بوجود آمد ، و چگونه براى تيم اين أمر است ؟ و پس از آن در قبيله عدّى به وجود آمد ، پس دور تر و باز هم دور تر شد . و سپس به منازل و محلّهاى خود برگشت ، و اين أمر ولايت در محلّ قرار خود استقرار يافت ، بنابراين شما آن را مانند توپ بازى براى خود محكم بگيريد ! و به همديگر ردّ كنيد و پاس دهيد !
و نيز ابن أبى الحديد در ص 45 ، از أحمد بن عبد العزيز روايت كرده است كه : إنَّ أبا سفيان قال لعُثْمان : بأبى أنت أنفق و لا تكن كأبى حجر ! و تداولوها يا بنى اميّة تداول الولدان الكرة ! فو اللّه ما من جنّة و لا نارٍ . و كان الزبير حاضراً ، فقال عُثْمان لأبى سفيان : اعزب ! فقال : يا بنىّ أ ههنا أحد ؟ ! قال الزبير : نعم و اللّه لا كتمتها عليك ! « أبو سفيان به عُثْمان گفت : اموال را يكسره بده ، و مانند فلان كه كارش مَنع بود مباش ! و اى بنى اميَّه شما مانند اطفال كه در بازى خود توپ را از دست رقيب مىگيرند و به همديگر پاس مىدهند شما هم حكومت و إمارت را به يكديگر پاس دهيد ! سوگند به خدا نه بهشتى است و نه آتشى ! زبير در آن مجلس بود . عُثْمان به أبو سفيان گفت : دور شو ! أبو سفيان گفت : اى پسران من مگر در اينجا كسى هست ؟ ! زُبَير گفت : آرى سوگند به خدا كه من اين داستان را پنهان نمىكنم . »
راوى اين روايت : مغيرة بن محمّد مهلّبى مىگويد : من چون اين داستان را با اسماعيل بن اسحاق قاضى به بحث و بيان گذاردم ، گفت : اين نقل درست نيست . گفتم : چطور ؟ گفت : من منكر اين سخن از أبو سفيان نيستم ، ولى منكر اين هستم كه عُثْمان اين سخن را از وى شنيده و گردن او را زده است . ( يعنى اگر أبو سفيان چنين گفته بود عُثْمان گردن او را مىزد . )