سهميّهاى از مرافقت با مرا قرار ده ، كه بدين وسيله به نور آخرت دست يابند ! بار پروردگارا ! و هر كس كه در خلافتى كه من در اهل بيتم نمودهام به بدى رفتار كند ، او را محروم بدار ] از بهشتى كه وسعتش به اندازه آسمانها و زمين است ، و براى مردمان متّقى تهيّه شده است ) .
كلامى به اين مبالغه كه أهل معنى و معرفت ، تفسيرش دانند ، در آن أنجمن از قول با حجّت از كلام مُصْطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بگفت ، ردّ بر بيعت أبو بكر . امّا پندارى خواجه ناصبى چون آنچه به كارش آيد ، نيست كمترك مىپذيرد . تا عمر خطّاب برخاست و گفت : اسْكُتْ يَا خَالِدُ ! فَلَسْتَ مِنْ أهْلِ الْمَشْوَرَة ( اى خالد ، ساكت باش ! تو از اهل مشورت نيستى ! ) تا او عمر را جواب داد : بَلِ اسْكُتْ أنْتَ يَا بْنَ الْخَطَّابِ فَوَ اللهِ مَالَكَ فِى قُرَيْشٍ مُفْتَخَرُ ( بلكه تو ساكت شو اى پسر خطّاب ! سوگند به خدا كه براى تو در ميان قريش هيچ جهت افتخارى نيست ) تا عمر بنشست .
احتجاج ابوذر غفارى در مسجد رسول اللّه با ابوبكر و همكارانش
و بعد از وى أبو ذرِّ غِفَارىّ برخاست و حمد گفت به خدا ، و ثنا گفت بر مصطفى صلّى اللّه عليه و آله و سلّم . آنگه گفت :
يَا مَعَاشِرَ قُرَيْشٍ ! قَدْ عَلِمْتُمْ وَ عَلِمَ أخْيَارُكُمْ أنَّ النَّبِىَّ صلّى اللّه عليه و آله و سلّم قَالَ : الْأمْرُ مِنْ بَعْدِى لِعَلِىِّ بْنِ أبيطَالِبٍ ، ثُمَّ لِلْحَسَنِ ، ثُمَّ لِلْحُسَيْنِ ، ثُمَّ لِلْأئِمَّة مِنْ وُلْدِ الْحُسَيْنِ فَتَرَكْتُمْ قَوْلَهُ ، وَ نَبَذْتُمْ أمْرَهُ وَ وَصِيَّتَهُ ؛ وَ كَذَلِكَ تَرَكَتِ الْامَمُ الَّتِى كَفَرَتْ بَعْدَ أنْبِيائِهَا فَغَيّرَتُ وَ بَدَّلَتْ ، فَحَاذَيْتُمُوهَا حَذْو النَّعْلِ بِالنَّعْلِ وَ الْقُدَّة بِالْقدَّة ، وَ عَمَّا قَلِيلٍ تَذُوقُونَ وَبالَ أمْرِكُمْ وَ جَزَآءَ مَا قَدْ قَدَّمَتْ أيْدِيكُمْ ، وَ أنَّ اللهَ لَيْسَ بِظَلَّامٍ لِلْعَبيدِ .
( اى جماعت مردم شما حقّاً مىدانيد ، و برگزيدگان شما نيز مىدانند كه : پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم گفت : أمر ولايت بعد از من براى على بن أبىطالب است ، و پس از او براى حسن و حسين ، و سپس براى إمامان از فرزندان حسين . شما گفتار پيغمبر را ترك گفتيد ! و فرمان و وصيّت او را دور افكنديد ، و همچنين امَّتهائى كه بعد از پيامبرانشان كافر شدند ، ايشان نيز اينطور رفتار كردند ، پس تغيير دادند ، و تبديل نمودند گفتار و وصيّت پيامبرانشان را . شما نيز به محاذات آنها و نظير آنها ، همانند تشابهى كه يك لنگه كفش با لنگه ديگر آن دارد ، و همانند يك چوبه تير را كه در كمان مىگذارند ، با چوبه ديگر كه از هر جهت يك قسم و يك اندازه