تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
امام عليه السّلام گفت : « رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله شبى را در مسجد گذراند ؛ چون نزديك طلوع صبح شد أمير المؤمنين عليه السّلام داخل شد ؛ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله او را ندا كرده فرمود : اى على ! على گفت : لبيّك . رسول خدا فرمود : پيش بيا به سوى من . چون على به رسول خدا نزديك شد ، فرمود : اى على ! همينطور كه مىبينى ، من شب را تا به صبح در مسجد بيتوته كردم ، و از پروردگارم هزار حاجت خواستم كه آنها را براى من برآورده نمود ، و از پروردگارم خواستم كه بعد از من امَّت مرا به گرد تو جمع كند و اختلافى پيش نيايد . پروردگارم از پذيرش اين حاجت خوددارى كرد و گفت :
« الم ،
آيا مردم چنين گمان مىكنند كه همين كه گفتند : ما ايمان آورديم ، رها مىشوند و مورد امتحان قرار نمىگيرند » ؟ و از جمله از حسين بن على ، از پدرش عليهما السّلام روايت كرده است كه : لَمَّا نَزَلَتْ
« الم ، أَ حَسِبَ النَّاسُ »
فَقُلْتُ : يَا رَسُولَ اللهِ ! مَا هَذِهِ الْفِتْنَة ؟ قَالَ : يَا عَلِىُّ ! إنَّكَ مُبْتَلىُ وَ مُبْتَلِىً بِكَ ؛ وَ إنَّكَ مُخَاصَمُ ، فَأعِدُّ لِلْخُصُومَة . « 1 » چون آيه
الم ، أَ حَسِبَ النَّاسُ
فرود آمد ، من از رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم پرسيدم : اين آزمايش و امتحان كدام است ؟ رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله فرمود : اى على تو مورد ابتلا و امتحان قرار مىگيرى ، و امَّت هم به‌واسطهء تو مورد ابتلا و آزمايش قرار مىگيرند ، و تو مورد خصومت و عداوت امَّت واقع مىشوى ، پس خود را براى تحمّل بار مشكلات و عداوت‌ها مجهّز كن » . بعد از پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم كه غاصبان خلافت ، دست اندر كار ربودن اين مقام از أمير المؤمنين عليه السّلام شدند ، امتحان بزرگى براى مردم پيش آمد ، و حقّا عظيم و پر خطر بود .

قيام اصحاب گرامى رسول خدا در مسجد رسول اللّه و احتجاج با ابوبكر

عدّه‌اى به طرفدارى از أمير المؤمنين عليه السّلام قيام كردند كه تعدادشان اندك نبود ، و عدّه‌اى به طرفدارى از مخالفان ؛ و گفتگو و بحث بسيار شد ؛ و حتّى أصحاب بزرگوار پيامبر به مسجد رفتند ، و با أبو بكر در حضور جمعيّت بحث‌ها كردند ؛ و أبو بكر در جواب فرو ماند ، و از منبر به زير آمد و به منزل رفت ؛ و تا سه روز در مدينه اضطراب و غوغا بود . آنگاه عمر ، أبو بكر را به مسجد آورد ، و براى حمايت او عثمان
هامش
( 1 ) . « غاية المرام » ، قسمت دوّم ، ص 404 ، حديث پنجم از عامّه .