حجّيت گفتار رسول خدا را در بر داشته ، و مجال احتمال هذيان گوئى را دربارهء او نمىگذارد . و براى يك نفر صحابى ، نسبت هذيان به رسول خدا غير از ايجاد هياهو و جنجال چيز ديگر نمىتواند بوده باشد .
و رابعاً نظير اين اتّفاق در مرض مَوت خليفهء اوّل أبو بكر تكرار شد ، و او به خلافت خليفهء دوّم : عُمَر وصيت كرد . عثمان كه در حضور أبو بكر بود ، و به امر أبو بكر وصيت نامه را مىنوشت ، در بين وصيت كردن ، أبو بكر بيهوش شد و سپس به هوش آمد ؛ در عين حال خليفهء دوّم عُمَر نسبت هذيانى را كه به رسول خدا داد به أبو بكر نداد ، و وصيت را نافذ شمرد ، و پس از مرگ أبو بكر خود بر اريكهء خلافت تكيه زد و زمام امور مسلمين را به دست گرفت . پس معلوم مىشود كه منظور از هذيان هم به رسول خدا ، همانند وصيت أبو بكر هذيان جدّى نبوده است كه مانع از اقرار و اعتراف و وصيت شود . منظور ايجاد تشويش و اضطراب در مجلس رسول خدا و بِالْغايَة انصراف آن حضرت از نوشتن مكتوب بوده است .
و در حديث ابن عبّاس با عُمَر كه در قضيه و گفتگوى خلافت آمده است ، عُمَر صريحاً مىگويد كه : چون قوم شما ( يعنى قريش ؛ يعنى خودشان ) نمىخواستند خلافت در شما قرار گيرد ، على را از خلافت دور كردند .
اعتراف نمودن عمر به احق بودن اميرالمؤمنين عليه السّلام براى خلافت
ابن أبى الحديد در ضمن بيان اين مخاطبه و گفتگو از عُمَر نقل مىكند كه گفت :
يا بْنَ عَبَّاسٍ ! إنَّ أوّلَ مَنْ رَبَّئكمْ عَنْ هَذَا الأمْرِ أبو بَكْرٍ ! إنَّ قَوْمَكمْ كرِهُوا أنْ يجْمَعُوا لَكمُ الخِلافَة وَ النُّبوُة . « 1 »
« اى پسر عبّاس اوّلين كسى كه شما را از خلافت دور داشت ، و در رسيدن خلافت به شما كندى نمود أبو بكر بود . قوم شما مكروه و ناگوار داشتند كه نبوّت و خلافت را در شما جمع كنند . »
و نيز ابن أبى الحديد با سند خود از امام باقر عليه السّلام روايت كرده است كه : قَالَ : مَرَّ عُمَرُ بِعَلِّىٍّ وَ عِنْدَهُ ابْنُ عَبَّاس بِفَنآءِ دَارِهِ ، فَسَلَّمَ ، فَسَألاهُ : أينَ تُريدُ ؟ ! فَقَالَ : مَا لِى بِينبُعٍ ، قَالَ عَلِى : أفَلا نَصِلُ جَنَاحَك وَ نَقُومُ مَعَك ؟ ! فَقَالَ : بَلَى ! فَقَالَ لِاْبنِ عَبَاسٍ
هامش
( 1 ) - : شرح نهج البلاغه » طبع دار إحياء الكتب العربية ، ج 2 ، ص 58 ، ضمن خطبهء 26 .