تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 274

مساهمون:

ص٢٧٤
المتمسّكين بولايته . در اين مقام ولايت كه تجلّى گاه تمام صفات و أسماء كلّيّهء الهيّه ، و منشأ ظهور جمال و جلال است قرار گرفته ، آئينه و آيتى است عظيم ، خودنمائى ندارد ، خدانمائى دارد ، از خدا مىگيرد ، و به ما سوى الله إفاضه مىكند .

[ داستان نشان دادن أمير المؤمنين عليه السّلام را به مردم ، همانند يوسف به زنان مصرى ]

اينجاست كه بدون اختيار ، اين بيت عارف كامل ابن فارض مصرى بر زبان جارى مىشود :
فكلّ مليح حسنه من جمالها * معار له بل حسن كلّ مليحة
« 1 » « تمام زيبائىها و محاسنى كه در عالم ، در هر مليح و در هر مليحه‌اى هست همه از او گرفته شده ، و بدين زيبايان به عنوان عاريت سپرده شده است » . در اينجا چه نيكوست داستانى را كه شيخ تفسير : أبو الفتوح رازى - أعلى الله تعالى مقامه الشّريف - آورده است ذكر كنيم : « آنگه اشارت كرد به أمير المؤمنين على ، و او را بخواند و با خود بر آن منبر برد ، و دو بازوى او گرفت و او را برداشت و بگردانيد ، و بر مردمان عرض كرد چنان كه عروس را جلوه كنند حتّى رأى النّاس بياض إبطيهما : تا مردمان سفيدى زير بغل هر دو بديدند . و ساعتى خاموش مىبود . چنين گويند كه : شبلى در روز غدير نزديك يكى از معروفان شد از علويان ، و او را تهنيت كرد ، آنگه گفت : يا سيّدى تو دانى تا اشارت در آن چه بود كه جدّت دست پدرت گرفت ، و برداشت و سخن نگفت ؟ ! گفت : ندانم . گفت : اشاره بود به آنكه زنانى كه از جمال يوسف بى خبر بودند زبان ملامت در زليخا دراز كردند و گفتند : « إمرأة العزيز
تُراوِدُ فَتاها عَنْ نَفْسِهِ قَدْ شَغَفَها حُبًّا إِنَّا لَنَراها فِي ضَلالٍ مُبِينٍ
. او خواست تا طرفى از جمال يوسف به ايشان نمايد ، مهمانى ساخت و آن زنان را بخواند ، و در خانهء دو در برد ، و بنشاند ، و يوسف را جامه‌هاء سفيد در پوشيده و گفت : براى دل من از اين خانه در رو ، و به آن در بيرون شو ! و ايشان را گفت : من مىخواهم تا اين دوست خود را به يك بار بر شما عرض كنم ، براى دل من هر كدام به او مبرّتى كنيد !
هامش
( 1 ) - « ديوان ابن فارض » ، تائيّهء كبرى ، ص 70 ، بيت 242 از تائيّه .