شد ، و گفت : چرا إقرار و اعتراف به حديث غدير نكنند ؟ اى نعمان مگر حديث غدير نزد تو ثابت نيست ؟ ! أبو حنيفه گفت : آرى حديث غدير در نزد من است و براى من روايت شده است ! هيثم گفت : پس چرا شما به آن اقرار نمىكنيد درحالىكه روايت كرد براى ما حبيب بن أبى ثابت از أبو طفيل ، از زيد بن ارقم كه على عليه السّلام در رحبه مردمى را كه آن را از پيغمبر شنيده بودند سوگند داد كه شهادت دهند ؟
أبو حنيفه گفت : آيا شما نمىبينيد كه در اين مسئله چقدر گفتگو و بحث به ميان آمده است كه على مجبور مىشود مردم را براى إقرار و اعتراف به آن سوگند دهد ؟ ! هيثم گفت : آيا ما على را تكذيب كنيم ؟ ! و يا گفتار او را ردّ كنيم ؟ ! أبو حنيفه گفت : ما على را تكذيب نمىكنيم و گفتار او را نيز ردّ نمىنمائيم و ليكن تو مىدانى كه در ميان مردم أفرادى هستند كه غلوّ مىكنند ! هيثم گفت : رسول خدا صلى الله عليه و آله حديث غدير را مىگويد ، و در ميان مردم با نداى بلند خطبه مىخواند ، آنگاه ما از بيان آن بترسيم و تقيّه كنيم كه شايد غلوّ كنندهاى غلوّ كند ، و يا گويندهاى چنان گويد ؟ ! « 1 » در اين حال مردى براى مسألهاى در مجلس آمد كه بپرسد ، بحث را قطع كرد . و اين گفتار مجلس ما در كوفه منعكس شد ، و در بازار كوفه با ما حبيب بن نزار بن حيّان بود ، كه به نزد هيثم آمد و به او گفت : آنچه دربارهء على تو سخن گفتهاى و سخن آن شخص ديگر به من رسيد - و حبيب مولاى بنى هاشم بود « 2 » - هيثم گفت :
هامش
( 1 ) - « غاية المرام » ص 96 ، حديث سى و هشتم .
( 2 ) - چون لفظ مولى را به شخصى اضافه كنند ، معناى غلام و بنده و يا معناى آقا دهد ، مثل آنكه بگوئيم : قنبر مولى علىّ يعنى قنبر غلام على بود ، و يا اينكه بگوئيم : علىّ مولى قنبر يعنى على آقاى قنبر بود ، ولى اگر مولى را به قبيله نسبت دهند ، مثل آنكه بگويند : مولى بنى أسد ، مولى أزد ، مولى ثقيف ، يكى از دو معنى را اراده كنند :
1 - معناى حليف و همسوگند . 2 - معناى نزيل و مهاجر بدان قبيله . و على هذا حبيب بن نزار بن حيّان كه مولاى بنى هاشم بود يعنى يا با آنها هم قسم بود و يا در طائفهء بنى هاشم وارد شده و بدانجا مهاجرت كرده