« و من هيچ پيغمبرى را مبعوث نكردم مگر آنكه براى او وزيرى قرار دادم ، و بدرستى كه تو رسول خدائى ، و بدرستى كه على وزير تست » !
[ روايات مشايخ عامّه دربارهء آيه تبليغ ]
ابن عبّاس مىگويد : رسول خدا هبوط كرد ، و ناپسند داشت كه اين مطلب را براى مردم حديث كند ، چون مردم با زمان جاهليّت نزديك بودند ، تا اينكه از اين قضيّه شش روز گذشت ، و خداوند اين آيه را فرستاد :
فَلَعَلَّكَ تارِكٌ بَعْضَ ما يُوحى إِلَيْكَ
! « شايد اينطور است كه تو بعضى از آن چيزهائى را كه به تو وحى مىفرستيم ، ترك مىكنى » ! اين را نيز پيامبر تحمّل كرد ، تا اينكه روز هجدهم رسيد ، و خداوند اين آيه را نازل كرد :
يا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ
. و رسول خدا بلال را أمر كرد كه در ميان مردم إعلان كند كه : هيچكس از مردم باقى نماند مگر آنكه فردا به وادى غدير خمّ بيايد . و رسول خدا و مردم به غدير آمدند ، و پيغمبر فرمود : أيّها النّاس ! خداوند به من مأموريّتى داده است كه از ترس آنكه مبادا شما مرا متّهم كنيد ! و تكذيب نمائيد ، حوصلهام تنگ و خسته شدهام ، تا به جائى كه پروردگار من مرا به وعيد دنبال وعيد ديگر معاتبه و مؤاخذه نموده است ! در اين حال دست علىّ بن أبي طالب را گرفت و بلند كرد بطورى كه مردم سفيدى زير بغل هر دو را ديدند و سپس فرمود : أيّها النّاس ! الله مولاى و أنا مولاكم ! فمن كنت مولاه فعلىّ مولاه ! اللّهمّ وال من والاه ! و عاد من عاداه ! و انصر من نصره ! و اخذل من خذله ! و خداوند اين آيه را نازل كرد :
الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ
« 1 » .
حاكم حسكانى در ذيل روايتى كه از حبرى روايت مىكند ، مىگويد : و طرق اين حديث را بطور مستقصى در كتابى كه در ده جزء به نام دعاة الهداة إلى أداء حقّ الموالاة دربارهء ولايت على بن أبي طالب تصنيف كردهام ، آوردهام « 2 » .
و مرحوم سيّد ابن طاوس مىگويد : از كسانى كه دربارهء حديث غدير كتاب نوشتهاند ، حاكم حسكانى است كه كتاب خود را به نام دعاة الهداة إلى أداء
هامش
( 1 ) - « شواهد التّنزيل » ، ج 1 ، ص 187 تا ص 193 ، حديث شمارهء 243 تا شمارهء 250 . و در « تفسير مجمع البيان » ( طبع صيدا ج 2 ص 223 ) دو تا از اين حديثها را از « شواهد التنزيل » با اسناد خود از ابن أبى عمير و ابن عبّاس روايت مىكند .
( 2 ) - « شواهد التّنزيل » ج 1 ص 190 .