رسول خدا ديدم ، چون مرا ديد با من ايستاد و تعارفات بجاى آمد ، من از او پرسش كردم ، و او از من پرسيد و گفت : كى آمدى ؟ ! گفتم : ديشب آمدم ! او با من به نزد رسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم بازگشت ، و داخل شد و گفت : اين سعد بن مالك بن الشّهيد است ، رسول خدا فرمود : به او اجازه بده تا بيايد .
من بر رسول خدا وارد شدم ، و به آن حضرت تحيّت گفتم ، و آن حضرت به من تحيّت گفت ، و روى به من آورد ، و از حال من و أهل من ، احوال پرسى كرد ، و در پرسش چيزى فرو گذار نفرمود .
من عرض كردم : اى رسول خدا ! چقدر از على به ما از غلظت و بدى مصاحبت و سختگيرى رسيده است ؟ ! رسول اللّه با رزانت و تثبّت متوجّه سخنان من بودند : و من شروع كرده بودم و يكايك از آنچه را كه از على به ما رسيده بود ، بازگو مىكردم ، تا همين كه به وسط كلام خود رسيده بودم ، كه رسول اللّه با دست خود بر روى ران من زدند - چون در نزديكى ايشان نشسته بودم - و فرمودند : يا سعد بن مالك بن الشّهيد ! دست از اين گونه گفتار دربارهء برادرت على بردار ! فو اللّه لقد علمت أنّه أحسن فى سبيل اللّه ! سوگند به خدا كه من مىدانم كه او در راه خدا بسيار نيكو رفتار مىكند » ! أبو سعيد مىگويد : من با خود گفتم : اى سعد بن مالك ! مادرت به عزاى تو بگريد ! تا امروز ندانسته ، من در آنچه موجب كراهت خاطر رسول خدا بود بسر مىبردم ، سوگند به خدا كه از اين به بعد إلى الأبد على را نه در آشكار و نه در پنهانى به بدى و زشتى ياد نمىكنم .
ابن عساكر در « تاريخ دمشق » در جلد اوّل از ترجمه الامام على بن ابي طالب عليه السّلام در ص 387 و 388 تحت حديث رقم 493 كه اين روايت را بعينه از أبو سعيد خدرى ( سعد بن مالك ) ذكر مىكند در آخر مىگويد : رسول خدا فرمود : يا سعد بن مالك بن الشّهيد ! مه بعض قولك لأخيك علىّ ، فو اللّه إنّه أخشن فى سبيل اللّه ! « اى سعد بن مالك بن شهيد دست از بعضى از گفتارت دربارهء برادرت على بردار ! سوگند به خدا كه او سختتر و استوارتر است در راه خدا » .
امام شناسى (فارسى) — صفحة 73
مساهمون: السيد محمد حسين الطهراني
ص٧٣