كرد ، و گوارا باد براى علىّ به جهت برترى و تفضيلى كه خدا به او مرحمت فرمود » .
سپس رو به من نمود و گفت : چرا اينجا خوابيدهاى ؟ ! من داستان را به او گفتم ، حضرت فرمود : برخيز و آن را بكش ، و بعد از آن رسول خدا دست مرا گرفت و فرمود : يا أبا رافع ليكوننّ علىّ منك بمنزلتى غير أنّه لا نبىّ بعدى ! إنّه سيقاتله قوم يكون حقّا فى الله جهادهم فمن لم يستطع جهادهم بيده فجاهدهم بلسانه ، فإن لم يستطع بلسانه فجاهدهم بقلبه ، ليس وراء ذلك شىء ، و هو على الحقّ و هم على الباطل . « 1 » « اى أبو رافع ! منزلهء على نسبت به تو همان منزلهايست كه من نسبت به تو دارم ، و فقطّ تفاوتش اين است كه پيغمبرى بعد از من نيست ، بدان كه بعدا با على جماعتى جنگ مىكنند ، واجب است كه در راه خدا انسان با آنان جهاد كند ، و كسى كه نتواند با دست جهاد كند ، با زبانش جهاد كند ، و اگر نتواند با زبان جهاد كند ، با دلش جهاد كند ، غير از اين هيچ تكليفى نيست ، علىّ بر حقّ است ، و ايشان بر باطل » .
و سپس رسول الله از منزل خارج شد و گفت : اى مردم ! هر كس دوست دارد كه أمين مرا ببيند ، ابن أبى رافع أمين من است .
محمّد بن عبيد الله گويد : چون مردم با علىّ بن ابي طالب بيعت كردند ، و طلحه و زبير علم مخالفت برداشته ، و به سوى بصره رفتند ، و معاويه و اهل شام با علىّ مخالفت كردند ، أبو رافع گفت : اين است قول رسول خدا كه با على جماعتى جنگ مىكنند ، واجب است جهاد با آنان ، و اگر كسى نتواند با دست جهاد كند ، با زبان كند ، و اگر نتواند با زبان جهاد كند ، با نيّت و دلش بكند ، و غير از اين هيچ راه دگرى نيست .
أبو رافع خانه و زمين خود را كه در خيبر داشت فروخت ، و با آنكه شيخ و پيرمردى فرتوت بود و هشتاد و پنج سال از عمرش مىگذشت با عيالات خود و قبيلهء
هامش
( 1 ) اين روايت را در « غاية المرام » ص 106 در تحت حديث شماره بيست و يكم از عامّه از حافظ ابو نعيم اصفهانى مرفوعا آورده است . و مجلسى در « بحار الانوار » ط كمپانى ص 34 از « امالى » شيخ طوسى روايت كرده است . و همچنين در خود « غاية المرام » ص 108 در تحت حديث شمارهء نهم از خاصّه از « امالى » طوسى آورده است . و نيز صدر اين روايت را سيوطى در « الدّرّ المنثور » ج 2 ، ص 294 آورده است .