جابر بن عبد اللّه انصارى به سند ديگر روايت كرده است .
جابر گويد : يك روز رسول عليه السّلام در مسجد نماز مىكرد ، نماز پيشين بگذارد و پشت باز داد ، ساعتى اعرابى از ميان قوم برخاست ، اثر فقر بر وى پيدا ، و روى به رسول كرد ، و اين بيتها انشاء كرد :
أتيتك و العذراء تبكى برنّة * و قد ذهلت امّ الصّبىّ عن الطّفل 1
و اخت و بنتان و امّ كبيرة * و قد كاد فقرى أن يخلّط فى عقلى 2
و قد مسّنى عرى و ضرّ و فاقة * و ليس لنا ما إن يمرّ و ما يحلى 3
و ما المنتهى إلّا اليك مفرّنا * و أين مفرّ الخلق إلّا إلى الرّسل 4
1 - « من به نزد تو آمدهام ، و از شدّت فقر و تنگدستى ، دختر بچّهء من با صدا گريه مىكرد ، و مادر پسر كوچكم طفل خود را فراموش كرده بود .
2 - و خواهرى دارم ، و دو دختر و مادر پيرى دارم ، و نزديك است كه شدّت فقر و فاقه عقل مرا خراب كند .
3 - و برهنگى و گرفتارى و شدّت و فاقه مرا مسّ نموده است ، و هيچ چيز را در خانهء خود نمىيابيم چه تلخ باشد و يا شيرين .
4 - و هيچ مفرّى نداريم جز آنكه به سوى تو روى آوريم ! مگر خلايق مىتوانند غير از پيغمبرانشان مفرّى داشته باشند ؟ ! » .
رسول گفت : كيست كه او را چيزى دهد ؟ ! و ضامنم من او را به درجهاى كه نزديك باشد به درجهء من و ابراهيم خليل ! أعرابى برگرديد ، هيچ كس او را چيزى نداد ، أمير المؤمنين علىّ در زاويهء مسجد ، نماز نوافل مىكرد ، در ركوع بود ، انگشت برداشت ، تا اعرابى انگشترى از انگشت او بيرون كرد . و به انگشترى فرو نگريد ، نگين گرانمايه بر او بود ، شادمانه شد ، اين بيتها برخواند ، شعر :
ما أنا إلّا مولى لآل يس * أرجو من الله إقامة الدّين 1
هم خمسة فى الأنام كلّهم * لأنّهم فى الورى ميامين 2
1 - « نيستم من مگر غلام و بندهاى از آل ياسين ، و از خدا اميد دارم كه دين خود را بر پاى دارد .