رواة .
« حضرت امير المؤمنين علىّ بن ابي طالب عليه افضل السّلام و الصّلاة عادتشان اين بود كه مىفرمودند : شما پيوسته گنجينههاى دانش و در بردارندهء علم باشيد ، و فقط روايت كننده و تحويل دهندهء علم را به ديگران نباشيد » . « 1 » آنچه تاريخ فلسفه به ياد دارد : تمام حكماء يا قائل به أصالت الوجود شدهاند و يا قائل به أصالت الماهيّة ، زيرا هر كدام از اين دو مذهب مخالفانى دارد ، و هر كدام بر نفع خود و بر عليه ديگرى دلائلى را اقامه مىكنند ، گر چه امروز به حمد الله و المنّة أصالة الوجود أظهر من الشّمس است ، ولى شيخ أحمد احسائى كه خود به مطالعهء حكمت پرداخته بود ، و در اين مسئله دچار اشكال و شبهات قوىّ طرفين شد ، گفت : چه اشكال دارد كه هم أصالت الوجود صحيح باشد ، و هم أصالت الماهيّة ، يعنى در عالم دو اصل وجود و ماهيّت داراى اصالت و واقعيّت باشند ، و اين كلام در نزد فلاسفه آن قدر سخيف است ، و بلكه در نزد هر شخص عاقل ، و بلكه هر شخص مجنون ، و بلكه در نزد هر حيوانى علفخوار - زيرا كه گوسپند يك دسته علف را يك چيز مىبيند نه دو چيز - كه أصلا قابل ذكر نيست .
آن وقت با اين طرز تفكّر قلم و بيان خود را گسترش داده و شروع مىكنند ، به انتقاد از فلسفه و عرفان ، مىگويند : فلسفه در قرآن و علوم اهل بيت نيست ، و عرفان أمرى من درآوردى است و در شريعت نيست .
بايد به اين كوتهفكران گفت : آخر نه مگر قرآن كريم دعوت به تعقّل مىكند ؟ و حكمت راه تعقّل را نشان مىدهد ، و صواب را از خطا جدا مىكند ؟ و نه مگر قرآن كريم دعوت به حكمت مىكند ؟ و حكمت شناسائى حقايق اشياء به قدر وسع و اندازهء استعداد بشر است ؟ و نه مگر عرفان راه شهود حضرت بارى تعالى را با چشم دل و با بصيرت و ادراك أسماء و صفات حسناى او را معرّفى مىكند ؟ و نه مگر قرآن كريم و روايات اهل بيت سرشار از دعوت به لقاء الله و تزكيه و تهذيب نفس و پيمودن راه إخلاص و خلوص است ؟
پس چطور ما دينى را كه اساس و بنيادش بر تفكّر عقلانى و بر شهود وجدانى
هامش
( 1 ) - « الغدير » ج 1 ، پاورقى ص 4 .