تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 174

مساهمون:

ص١٧٤
ناحيهء احكام عمليّه و مسائل فقهيّه ، به بار مىآورد ؟ ! در اينجا مناسب است داستانى را كه از حضرت استادمان : آية اللّه فقيد ، فقيد العلم و العرفان علّامهء طباطبائى رضوان الله عليه ذكر شده است نقل كنيم ، و با بيان آن داستان مطلب را خاتمه دهيم : شايد قريب به پانزده سال قبل « 1 » ، ايشان نقل كردند كه : چندى پيش ، روزى سرتيپ قريب كه به نزد ما آمده بود ، بالمناسبة قضيّه‌اى را ذكر كرد ، كه بسيار معجب و سرورآور است . او گفت : در سالى كه من به حجّ بيت اللّه الحرام مشرّف شدم ، از طريق شام ، آن هم با كشتى بود تا به جدّه رسيديم ، كشتى بيش از يك هفته بر روى آب بود ، و در آنجا رفقا و دوستان من كه غالبا هم طراز و رفيق من بودند ، براى ياد گرفتن أعمال و مناسك حجّ ، وقت فارغ و مكان آرامى را داشتند . شيخى در كشتى بود كه او هم عازم حجّ بود ، تنها بود ، و پيوسته مراقب و ساكت و به حال خود مشغول . ما روزهاى اوّل ساعتى نزد او مىرفتيم ، و از مسائل مورد نياز مىپرسيديم ، و در روزهاى بعد بيشتر ، تا جائى كه از او تقاضا كرديم كه : در نزد ما بيايد ، و با ما هم غذا شود ، تا ما از وجود او بيشتر بهرمند گرديم ، او هم قبول نمود ، و نزد ما آمد ، و در حقيقت بر رفقاى همسفرى ما يك نفر اضافه شد . به مدينهء منوّره رسيديم ، و ديگر هر جا مىرفتيم ، همه با هم بوديم ، و شيخ هم با ما بود ، و از وجود او بسيار بهره‌مند و خوشحال بوديم ، مردى خليق و آرام و متفكّر و صبور و دانشمند بود . يك روز در معيّت شيخ ، همه با هم براى ديدار كتابخانهء معروف مدينه رفتيم ، رئيس و عالم كتابخانه ، پيرمردى نابينا بود ، كه شيخ و عالم و وهّابى مذهب بود . ما همگى نشستيم ، و آن عالم سنّى ، با ما از هر جا سخن مىگفت ، و چون فهميده بود كه ما ايرانى و جعفرى مذهب هستيم ، از هر طرف در ردّ شيعه ، و توبيخ ، و توهين ، و
هامش
( 1 ) - تاريخ كتابت اين داستان ، عيد فطر سنهء 1403 ، هجريه قمريه است و بنابر اين حدود پانزده سال قبل ، در حدود سنهء 1388 ، هجريّه قمريّه مىباشد .