هست انسان مركز دور جهان * نيست بىانسان مدار آسمان
هر دو عالم گشته است أجزاى او * برتر از كون و مكان مأواى او
لا مكان اندر مكان كرده مكان * بىنشان گشته مقيّد در نشان
صد هزاران بحر در قطره نهان * ذرّهاى گشته جهان اندر جهان
اين أبد عين أزل آمد يقين * باطن اينجا عين ظاهر شد ببين
و نيز از مرحوم سبزوارى است كه تخلّص به اسرار دارد :
اختران پرتو مشكاة دل انور ما * دل ما مظهر كل
كل همگى مظهر ما * نه همين اهل زمين را همه باب اللّهيم
نه فلك در دورانند به گرد سرما * بر ما پير خرد طفل دبيرستان است
فلسفى مقتبسى از دل دانشور ما * گر چه ما خاكنشينان مرقّع پوشيم
صد چو جم خفته بدر يوزهگرى بر در ما * چشمهء خضر بود تشنه سراب ما را
آتش طور شرارى بود از مجمر ما * اى كه انديشهء سردارى و سر مىخواهى
به كدوئى است برابر سر و افسر بر ما * گو به آن خواجهء هستى طلب و زهد فروش
نبود طالب كالاى تو در كشور ما * بازى بازوى نصريم نه چون نسر به چرخ
دو جهان بيضه و فرخ است به زير پر ما * ماه گر نور و ضيا كسب نمود از خورشيد
خور بود مكتسب از شعشعهء اختر ما * خسرو ملك طريقت به حقيقت مائيم
كله از فقر به تارك زفنا افسر ما * عالم و آدم اگر چه همگى اسرارند
بود اسرار كميتى ز سگان در ما
و نيز در حاشيهء خود بر « اسفار اربعهء » حكيم متألّه ملّا صدراى شيرازى أعلى الله درجته ، در ضمن بحث در علّت غائى آنجا كه گفته است : ثمّ إلى عبادة الانسان و تشبّهه بالمبدأ الأعلى فى العلم و العمل و إدراكه للمعلومات و تجرّده عن الجسمانيّات ، فعبادته أجلّ العبادات الأرضيّة ، و معرفته أعظم المعارف الحيوانيّة ، و له فضيلة النّطق و شرف القدرة و كمال الخلقة « 1 » ، فرموده است :
« ملّا صدرا در عبارت خود ، عبادت انسان را به أرضى ، و معرفتش را به
هامش
( 1 ) - سپس به عبادت انسان ، و تشبّه او به مبدأ أعلى ، در دو مقام علم و عمل و ادراك او معلومات را ، و تجرّد او از جسمانيّات ، زيرا كه عبادت او از همهء عبادتهاى روى زمين بزرگتر است ، و معرفت او از همهء معارف حيوانيّه اعظم است ، و از براى اوست فضيلت نطق ، و شرف قدرت و توان ، و كمال در خلقت .