نيستند و ليكن پيغمبران به درجات آنها در نزد خدا غبطه مىخورند . » و امّا دليل نقلى بر وجود امام بسيار است كه از شيعه و سنّى روايت شده است . « 1 » الى آخر ما ذكره من الروايات .
نقش امام تنها حفظ نظام اجتماع نيست
البتّه بر ناقد بصير و مؤمن خبير پوشيده نيست كه اين نحوه از استدلال بر لزوم امام را كه مبتنى بر حفظ اجتماع و تمدّن بشر و براساس رعايت حقوق و عدم تجاوز به ديگران و پيدايش مدينهء فاضله بر پايهء تعاون بقاء نه تنازع بقاء است بسيارى از متكلّمين اقامه نموده و به اين برهان و نظير آن خواستهاند مسألهء لزوم نياز به وجود امام را اثبات كنند و ليكن مقام امام از اين مسؤوليّت بالاتر و وظيفهء او با ارجتر است . در رواياتى كه داريم مطالبى عجيب راجع به شخصيّت امام به چشم مىخورد مانند آنكه حيات بشر بستگى به او دارد و اگر او نباشد زمين اهلش را در كام خود فرو مىبرد و او ريسمان خداست ، و اسم اعظم ، و آيت كبراى حقّ ، و قوام عوالم ، و والى كاخ آفرينش ، و مايهء زندگى دلها ، و اطمينان قلوب است . و لذا اگر كسى در مقابل برهان فوق بگويد : اگر حكماى خبير و عقلاى هر ملّت قانون عدل را طبق آراء و سليقهء خود بر آن ملّت اجرا كنند و افراد را در تحت تعليم و تربيت صحيح بر پيروى از آن قانون عادت دهند و از دوران كودكى با تلقينات روحى روحِ كودك را از دروغ و دزدى و هر گونه خيانت و جنايتى بر حذر دارند به طورى كه در بعضى از كشورهائى كه از خدا خبرى ندارند ديده مىشود كه چقدر رعايت نظم و آداب را مىكنند ديگرچه نيازى به امام داريم ، و اگر فائده امام حفظ مردم از تعدّيات است به غير امام هم ممكن است و تجربه نيز نشان داده است ، در اينجا اين نحوه از استدلال ديگر زمينهاى پيدا نمىكند .
ولى همانطور كه ذكر شد مقام امام منحصر به حفظ عدالت و توازن در حقوق نيست بلكه امام رابطهء خلق و خالق است . بشر چون در عالم طبع قدم گذارد و از نسيم عالم قدس به دور افتاد و از نفحات ربّانيّه و جلوههاى ملكوتيّه محروم ماند در خود كه صاحب مسند اين مقام است نگرانى و اضطراب مشاهده كرد خواه متمدّن باشد خواه نباشد ، خواه در اجتماع زيست كند يا نكند . و بنابراين اگر فرض كنيم بشرى .
هامش
( 1 ) . « شرح صحيفه » سيّد عليخان ، ص 500