تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 152

مساهمون:

ص١٥٢
شب به پايان رسيد . صبحگاهان با غلام خود وَردان كه بسيار با هوش و زيرك بود خواست مشورت كند ولى هنوز زبان نگشوده بود كه وَردان گفت : اگر مىخواهى از نيّت و عزمى كه دارى تو را خبر كنم ؟ عمرو عاص گفت : بگو . وَردان گفت : دنيا و آخرت در دل تو مشغول جنگ و نزاع هستند ، تو با خود مىگوئى : با علىّ بن أبىطالب آخرت است ولى دنيا نيست ، امّا در آخرت عوض از دنيا هست ؛ و با معاويه دنيا هست ولى آخرت نيست ، امّا در دنيا عوض و بدل از آخرت نيست ؛ و تو متوقّفى ! گاهى به سوى دنيا دلت ميل مىكند و گاهى به سوى آخرت . عمرو عاص گفت : خدا ترا بكشد چه خوب از دل من با خبرى ! حالا اى وَردان بگو نظر تو چيست ؟ وردان گفت : من صلاح تو را در آن مىبينم كه در خانهء خود بنشينى ، اگر اهل دين غلبه كردند تو در كنار آنها بهرهء خود را خواهى برد ، و اگر اهل دنيا پيروز شدند از تو بى نياز نخواهند بود . « 1 » ولى عمرو عاص آمادهء حركت شد و با خود مىگفت :
يَا قَاتَلَ اللهُ وَرْداناً وَ مِدحَتَهُ « 2 » أُبدى لَعَمْرُكَ مَا فِى النَّفسِ وَرْدانُ * لَمّا تَعَرَّضَتْ الدُّنيا عَرَضْتُ لَهَا بِحِرصِ نَفسِى وَ فِى الاطباعِ اذهانُ * نَفسٌ تَعِفُّ وَ اخرَى الحِرْصُ يَغلِبُهَا وَ المَرْءُ يَأكُلُ تِبناً وَ هُوَ غَرْثانُ * امّا عَلِىِّ فَدينٌ لَيْسَ يَشْرَكُهُ دُنيا وَداكَ لَهُ دُنيا وَ سُلْطانُ * فَاخْتَرْتُ مِن طَمَعى دُنيا عَلَى بَصَرٍ وَ مَا مَعى بِالَّذى اختارُ بُرْهانُ * إنِّى لاعْرِفُ مَا فِيها وَ ابصِرُهُ وَ فِىَّ أيضاً لِما أهواهُ الوانُ * لكِنَّ نَفسى تُحِبُّ العَيْشَ فِى شَرَفٍ وَ لَيْسَ يَرضَى بِذُلِّ العَيشِ إنسانُ « 3 »
مىگويد : « خدا بكشد وَردان را و تعريفى را كه او از رويّهء من نمود ، چه خوب از سرّ من آگاهى يافت ، و از درون من مطّلع شد . وقتى كه دنيا خودش را به من نشان داد من نيز از روى حرص و آزى كه در نفس داشتم خود را به او نشان دادم ، و در طبعهاى بشر اين مكر و فريب جلوه دادنِ خلاف واقع ، موجود است . برخى از نفوس عفّت مىورزند و برخى ديگر مغلوب حرص و آز مىشوند ، و
هامش
( 1 ) . « شرح نهج البلاغة » ابن أبى الحديد ج 2 ، ص 63 . ( 2 ) . در « مناقب » خوارزمى : وَ فِطِنَتَة ( 3 ) . « شرح نهج البلاغة » ابن أبى الحديد ، ج 2 ص 63 ، و « مناقب » خوارزمى ص 131 .