تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 140

مساهمون:

ص١٤٠
مىكنى ؟ كه ناگهان جماعت قريش به سقيفه‌بنى ساعده آمدند و با حجّت على بن أبى طالب و اهل بيت او احتجاج كردند و با آن برهان و بر اساس قرابت و نزديكى او به رسول خدا با ما مخاصمه نمودند و ما را محكوم كردند و سپس خلافت را براى خود ربودند ، هم به انصار و هم به آل محّمد ظلم كردند . سوگند به جان خودم كه با وجود على بن أبى طالب هيچ‌كس را حقّى در خلافت نيست نه انصار و نه قريش و نه از عرب و نه از عجم ، با وجود على و فرزندان او هيچ‌كس را حقّى و نصيبى در خلافت نيست . معاويه غضبناك شد و گفت : اى پسر سعد اين مطلب را از كجا آوردى و از كه شنيدى و از كه روايت نموده‌اى ؟ آيا پدرت به تو چنين گفته است ، و از او اين گفتار را تلّقى كرده‌اى ؟ قيس گفت : از كسى شنيده‌ام كه او از پدرم بهتر بود و حقّ او از پدرم بيشتر . معاويه گفت : او كيست ؟ قيس گفت : او على بن أبى طالب است . اخذته من عالم هذه الامة و ربانيها و صديقها و فاروقها الذى انزل الله فيه ما انزل :
قُلْ كَفى بِاللَّهِ شَهِيداً بَيْنِي وَ بَيْنَكُمْ وَ مَنْ عِنْدَهُ عِلْمُ الْكِتابِ
. فلم تكن آية نزلت فيه الا ذكرها « او على بن أبى طالب ، دانشمند اين امّت ، و عالم الهى اين امّت ، و صديق و فاروق اين امّت است ، و آن كسى است كه خدا در شأن او اين آيه را فرستاده است و او را عالم به كتاب معرّفى كرده است . و آيه‌اى در قرآن درباره آن حضرت نازل نشده است مگر آنكه قيس آن را ذكر كرد . معاويه گفت : صدّيق و فاروق اين امّت عمر است و عالم به كتاب عبد الله بن سلام است . قيس گفت : سزاوارترين كس به اين لقب‌ها و برتر و محق‌ّتر آن كسى است كه خدا درباره او گفته است :
أَ فَمَنْ كانَ عَلى بَيِّنَةٍ مِنْ رَبِّهِ وَ يَتْلُوهُ شاهِدٌ مِنْهُ
. الذى انزل الله فيه :
إِنَّما أَنْتَ مُنْذِرٌ وَ لِكُلِّ قَوْمٍ هادٍ
. و الذى نصبه رسول الله صلى الله عليه و آله و سلم يوم غدير خم فقال : من كنت اولى به من نفسه فعلى اولى به من نفسه . و قال فى غزوة تبوك : انت منى بمنزلة هارون من موسى الا انه لا نبى بعدى « 1 » « آيا آن كسىكه از طرف پروردگار خود داراى بيّنه است و در كنار او شاهدى از اوست . و آن كسىكه خدا دربارهء او به پيغمبرش گفته است : اين است و جز اين نيست كه تو براى دعوت مردم به سوى خدا و ارعاب و ترساندن آنها از عذاب خدا هستى و از براى هر گروه و
هامش
( 1 ) . غاية المرام " ص 361 حديث هفتم .