و فيض كاشانى « 1 » و استادنا الاعظم علّامه طباطبائى « 2 » مد ظلّه تصريح به اين معنى نمودهاند . و نيز روايتى در اين باب سيوطى نقل كرده است كه : ابو يعلى و ابن جرير و طبرانى و حاكم تخريج كردهاند از عوف بن مالك اشجعى كه گفت : روز عيد يهود بود كه رسول خدا در مدينه به سوى كنيسهء آنان رفت من هم با آن حضرت رفتم ، جماعت يهود از دخول ما ناراحت شدند . رسول خدا به آنان گفت : دوازده مرد از مردان خود را نشان دهيد كه بگويند : لا إله الا الله محمد رسول اللهتا خدا غضب خود را از هر يهودى كه در زير سفرهء آسمان قرار گرفته است بردارد . همه ساكت شدند و هيچيك جواب رسول خدا را ندادند ، براى مرتبه دوّم رسول خدا همان كلمات را تكرار نمود هيچكس پاسخ نداد ، براى بار سوّم تكرار فرمود هيچكس جواب نداد . حضرت فرمود : شما از پذيرش خوددارى كرديد ، سوگند به خدا من حاشرم و من عاقبم و من مقفى هستم ، چه ايمان بياوريد و چه تكذيب كنيد . و حضرت از كنيسه مشغول به خارج شدن شد كه ناگهان مردى از عقب او رسيد و گفت : اى محمد همانطور كه گفتى هستى ، و سپس آن مرد رو كرد به جماعت يهوديان و گفت : اى طائفه يهود شما مرا چگونه مردى مىشناسيد ؟ گفتند : سوگند به خدا در ميان همه طائفه از تو و از پدر تو و از جد تو عالمتر به كتاب خدا تورات و فقيهتر سراغ نداريم . آنگاه گفت : من خدا را گواه مىگيرم كه محّمد همان پيامبرى است كه شما علامت او را در تورات و انجيل مىخوانيد . همه گفتند : دروغ مىگوئى و مرد بدى هستى و او را ردّ كردند . در اين حال حضرت رسول فرمودند : اى جماعت يهود شما دروغ مىگوئيد و گفتار شما قبول نمىشود . عوف بن مالك گويد : ما سه نفر : من و رسول خدا و عبد الله بن سلام از كنيسه خارج شديم كه خدا اين آيه را فرستاد :
قُلْ أَ رَأَيْتُمْ إِنْ كانَ مِنْ عِنْدِ اللَّهِ وَ كَفَرْتُمْ بِهِ وَ شَهِدَ شاهِدٌ مِنْ بَنِي إِسْرائِيلَ عَلى مِثْلِهِ فَآمَنَ وَ اسْتَكْبَرْتُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ .
« اى پيغمبر به اين جماعت يهود بگو : اگر اين قرآن يا نبوت من از جانب خدا باشد و شما به آن كافر شديد و ليكن از بنى اسرائيل يك نفر از شما به مثل آن شهادت
هامش
( 1 ) . تفسير صافى ج 2 ص 554 به عنوان قيل عبد الله بن سلام ذكر كرده .
( 2 ) . تفسير الميزان ج 18 ص 210 .