تخطي إلى المحتوى الرئيسي

امام شناسى (فارسى) — صفحة 61

مساهمون:

ص٦١
« حضرت رسول اللّه در پاسخ او گفتند : ايمان آنست كه شهادت به لا إله الا اللّه و به رسالت من از جانب خدا دهى ، و نمازهاى پنجگانه را ادا كنى ، و روزهء ماه رمضان بجاى آرى ، و زكات بدهى ، و حجّ خانهء به جاى بياورى ، و وصىّ مرا نيز دوست دارى و اشاره كردند به علىّبن‌أبىطالب عليه السّلام ، و خون ناحق نريزى ، و دزدى نكنى ، و خيانت ننمائى ، و مال يتيم را نخورى ، و مسكر نياشامى ، و به دستورات و قوانين من ايمان بياورى ، و حلال مرا حلال و حرام مرا حرام بدانى ، و حقوقى را كه ضعيف و قوى و كبير و صغير بر تو دارند ادا كنى ، و يكايك از دستورات را حضرت براى او شمردند . » مالك بسيار شاد شد و از غايت نشاط دامن كشان مىرفت و مىگفت : تَعَلَّمْتُ اْلايمانَ وَ رَبِّ الْكَعْبَةَ . « به خداى كعبه سوگند كه ايمان را آموختم . » و چون از نظر رسول اللّه دور شد حضرت فرمودند : مَنْ ارادَ انْ يَنْظُرَ الى رَجُلٍ مِنْ اهْلِ الْجَنَّةِ فَلْيَنْظُرْ الى هذَا الرَّجُلِ « كسى كه دوست دارد به مردى از مردان بهشت نظر بيفكند به اين مرد نظر كند . » ابوبكر و عمر دستورى از حضرت رسول طلبيده و از دنبال او رفتند و اين بشارت به او دادند و از او التماس كردند كه چون رسول خدا تو را از اهل بهشت ناميده تقاضا داريم درباره ما طلب مغفرت بنمائى . مالك گفت : لا غَفَرَ اللّهُ لَكُما « خداى تعالى شما را نيامرزد » كه رسول اللّه را كه صاحب شفاعت است مىگذاريد و از من مىخواهيد كه جهت شما استغفار كنم . آن دو شرمنده شده بازگشتند ، چون حضرت آنها را نگريست فرمود : فِى الْحَقِّ مَبْغَضَةٌ « سخن حقِ شنيدن گاهى آدمى را خشمناك مىكند » « 1 »

اعتراض مالك ابن نويره به خلافت ابوبكر

چون حضرت رسول اللّه رحلت كردند مالك به مدينه آمد و از وصىّ آن حضرت جويا شد . روز جمعه‌اى بود كه ابوبكر به منبر رفته بود و خطبه مىخواند ، مالك بىطاقت شد و به ابوبكر گفت : تو همان برادر تيمى ما نيستى ؟ گفت : بلى . مالك گفت : پس چه شد آن وصىّ رسول خدا كه آن حضرت مرا به ولايت او امر فرموده
هامش
( 1 ) مكالمه ابوبكر و عمر با مالك و سخن حضرت رسول با آنها در « سفينة البحار » نيست و فقط در « مجالس المؤمنين » مذكور است لكن مرحوم محدث قمى بعد از آنكه قضيه مالك را نقل كرده فرموده است : انتهى ملخصا .