خالد دستور داد به ضرار بن ازور كه گردن مالك را بزند ، او مالك را صبراً كشت « 1 » ، و همان شب خالد با زوجه مالك امّ تميم همبستر شد « 2 » و دستور داد سرهاى كشتگان را به جاى سه پايه زير ديگهاى غذاى خود گذاردند و آتش افروختند . مالك سر بزرگى داشت و بسيار پر مو بود قبل از آنكه آتش او را گداخته كند به واسطهء سوختن موهاى فراوان غذا به جوش آمد و آماده شد « 3 » خالد دستور داد تمام زنها را به عنوان اسارت به مدينه حمل دادند و تمام اموال آنان را غارت نمود .
اين قضيه بر مسلمين بسيار گران آمد . عمر به نزد ابا بكر آمده گفت : خالد مردم مسلّماًن را كشته ، مالك بن نويره را كشته است و با زن مسلّماًن همبستر شده ، و اموال مسلمين را غارت كرده بايد او را قصاص كنى و حدّ زنا بر او جارى كنى .
چون خالد به مسجد مدينه داخل شد قبائى در بدن داشت كه مملوّ از آهن و تير بود و عمامهاى بر سر انداخت كه چوبههاى تير را در آن فروبرده بود . عمر چون چشمش به خالد افتاد برخاست و چوبهاى تير را از عمامهء او بيرون آورده و همه را شكست و گفت : الآن تو را مىكشم و رَجْم خواهم نمود ، مرد مسلّماًن را كشتى و با زن او زن مسلّماًن همخوابگى نمودى ؟ ! خالد هيچ نمىگفت چون احتمال مىداد اين نحو تغيّر عمر ناشى از ميل و رغبت ابوبكر باشد . چون خالد به ابوبكر وارد شد و مذاكراتى با هم نمودند از جمله آنكه گفت : علّت كشتن من مالك را اين بود كه دربارهء تو چنين و چنان مىگفت و معتذر بود كه مالك قالَ لِخالِدٍ وَ هُوَ يُراجِعُهُ : ما اخالُ صاحِبَكُمْ الّا وَ قَدْ كانَ يَقُولُ كَذا وَ كَذا .
« مىگويد : مالك به من گفت : من از صاحب شما ابوبكر كناره گيرى نكردم مگر به علّت آنكه چنين و چنان مىگفت . » خالد در جواب او گفت اوَ ما تَعُدُّهُ لَكَ صاحِباً ؟ « آيا تو ابوبكر را صاحب خودت نمىشناسى » فلذا امر كردم گردن او را زدند .
دفاع ابىبكر از جنايات خالد
ابوبكر خالد را تبرئه نمود . خالد از نزد ابوبكر خوشحال بيرون آمد « 4 » عمر به نزد ابوبكر رفت و گفت : خالد زنا كرده او را حد
هامش
( 1 ) « تاريخ ابو الفداء » قتل ضرار را دارد ولى قتل صبرا بنا به نقل امينى در ج 7 ص 165 « الغدير » از « اصابه » ج 3 ص 357 و « مرآت الجنان » ج 1 ص 62 مىباشد .
( 2 ) « تاريخ يعقوبى » ج 2 ص 132 .
( 3 ) « طبرى » ج 2 ص 503
( 4 ) « تاريخ طبرى » ج 2 ص 504 .