و مىفرمايد : من كه مىگويم ، مقصودم اين نيست كه كتابت اين حروف را نمايم ؛ و مرجعم به سوى معانى و چيزى است كه خالق اشياء است ؛ و مرجعم به صفت اين حروف است و آن معنى است .
إلَى أنْ قَالَ : قَالَ لَهُ السَّائِلُ : فَإنَّا لَمْ نَجِدْ مَوْهُومًا إلَّا مَخْلُوقًا !
قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ : لَوْ كَانَ كَذَلِكَ لَكَانَ التَّوْحِيدُ عَنَّا مُرْتَفَعًا لأنَّا لَمْ نُكَلَّفْ غَيْرَ مَوْهُومٍ ! وَ لَكِنَّا نَقُولُ : كُلُّ مَوْهُومٍ بِالْحَوَاسِّ مُدْرَكٍ بِهِ تَحُدُّهُ الْحَوَاسُّ وَ تُمَثِّلُهُ فَهُوَ مَخْلُوقٌ ، إذْ كَانَ النَّفْىُ هُوَ الإبْطَالُ وَ الْعَدَمُ - إلخ .
[ « تا اينكه هِشام ، راوى روايت گفت : سائل به حضرت گفت : ما چيزى را كه انديشهء ما بدان برسد نيافتيم مگر آنكه آن مخلوق مىباشد !
امام أبو عبد الله جعفر صادق عليه السّلام به وى گفتند : اگر اينطور باشد تحقيقاً دنبال كردن و طلب نمودن توحيد خداوند از ما برداشته شده است ؛ زيرا كه ما مورد تكليف و جستجوى امرى كه خارج از انديشهء ما باشد قرار نگرفتهايم !
جميع اسماء خداوند ، حقائق كونيّه هستند ؛ و همگى مخلوق مىباشند
و ليكن گفتار ما اينست كه مىگوئيم : تمام آنچه را كه بوسيلهء حواسّ ما به انديشهء ما وارد شوند ، و با آنها ادراك گردند ، و حواسّ ما آنها را حدّ مىزند و به صورت مثال و شكل در مىآورد ؛ آنها مخلوق مىباشند . به علّت آنكه نفى كردن مطلق آنچه به انديشه درآيد ( نه با خصوص حواسّ ) آن باطل كردن مبدأ و معدوم داشتن و معدوم دانستن اوست - تا آخر روايت . » ]
پس انسان نبايد نفى هر معنى را تنزيه حقّ دانسته ، نفى بكند ؛ و حقيقت اين نخواهد شد الّا ابطال .
بايد از معانى غير لايقه كه موجب محدود بودن و نقص ذات اقدس تعالى است تنزيه نمايد ، و معرفتى كه مثلًا به حواسّ است همهء قسم آن را نفى نمايد ؛ و ليكن معرفت به چشم قلب و روح را آن هم نه معرفت بالكُنه بلكه بالوَجه ، اگر