هامش
و ادراك او ، نه در جسم و روح بشريّت او [ 1 ] » . اين اضمحلال آثار امكان و فناى صفات بشرى ، به اين معنى خواهد بود كه عارف به نوعى از آنها بر كنار ماند ؛ همانند بر كنار ماندن پير از جوانى . و اين در حقيقت يك حركت و تحوّل است و به عبارت ديگر : تولّد تازهاى است كه در آن صفاتى از ميان برداشته شده و صفات ديگرى جانشين آنها گشته . عارف صفات و خواصّ و لوازم شناخته شده بشرى را كنار گذاشته ، و صفات و خواصّ و آثار ديگرى بدست آورده كه از نوع صفات قبلى خويش نيست و به ناچار از آنها تعبير ديگرى دارد از قبيل : اوصاف الهى و تخلّق بأخلاق الله .
أقول : محلّ بحث و نزاع در توحيد ذاتى است نه توحيد صفاتى . و اين سخنان جامى همه به توحيد صفاتى بازگشت مىكند و از مبحث خارج مىباشد .
فناء ذاتى يعنى فناء زيد مثلًا در ذات الله جلّ و عزّ . معنى فناء تامّ آن مىباشد كه : زيد از همهء رسوم عبور كرده باشد و هيچ اسمى و رسمى باقى نمانده باشد . اينست معنى فناء تامّ و معنى ذات الله جلّ جلاله . وجود بحت ازلى ابدى سرمدى لا متناهى است كه از هر صفت و اسم منزّه و از هر گونه شائبه تعيّن مبرّى است . در اين صورت اگر بگوئيم : عين ثابت در زيد باقى مىماند ، يكى از دو محال لازم مىآيد : يا فنا را فناى تامّ و تمام فرض ننمودهايم و از وجود انّيّت زيد كه وى را از غير تمايز دهد ، قدرى در آن به جاى نهادهايم . و اين خُلف است ؛ زيرا معنى فناى تامّ اين نيست . و اين زيد با معيّت عين ثابتش نمىتواند در ذات وارد شود ؛ زيرا ذات ، بسيط من جميع الجهات مىباشد و ورود وى در ذات مستلزم شكستن و محدوديّت و تركيب و حدوث ذات مىگردد ؛ كه محال است .
بناءً على هذا ، نه ذات از بساطت رفع يد مىكند ، و نه زيدٌ بما أنّه زيد مىتواند وارد در ذات گردد . عين ثابت عبارةٌ اخرى از انانيّت و ماهيّت و ما به الامتياز زيد است . چگونه حقّ ورود در ذات را دارد ، درحالىكه ذات بسيط من جميع الجهات مىباشد .
بنابراين ، يا بايد وصول به مقام فناء ذاتى را بالمرّه انكار كنيم ، و يا فناء را كه حقيقت نيستى و اندكاك مىباشد ، بدان وصلهاى بيفزائيم و عين ثابت را با آن همراه نمائيم ؟ ! - [ 1 ] « نقد النّصوص فى شرح نقش الفصوص » طبع جديد ، ص 151 ( تعليقه ) -