هامش
از نظريّه حقير ، لازم ديد قدرى در اينجا موارد لزوم بحث را بنگارد . بحولِ اللهِ و قوّتِه و لا حولَ و لا قوّةَ إلّا باللهِ العلىِّ العظيم .
در اين مصاحبات كه در بخش دوّم كتاب « مهر تابان » آمده است ، بحث اين ناچيز با حضرت معظّم له در بقاء عين ثابت بوده است در مرحله فناء تامّ در ذات الله تبارك و تعالى و عدم بقاء آن .
حضرت علّامه اصرار مىفرمود بر بقاء عين ثابت و حقير بر عدم آن ؛ همانطور كه مؤلّف محترم در ص 445 تا ص 447 ذكر نمودهاند و در خاتمه بحث در ص 479 و 480 ، نظريّه حقير را مردود دانستهاند . و در صفحات قبل از آن در شرح و تفصيل معنى فناء و اقسام آن ، مطالبى را بيان ، و از جمله در ص 457 و 458 براى اثبات عدم امكان فناى حقيقت ، مطلبى را از جامى بدينگونه بازگو كردهاند : در بيان روشن جامى راجع به فناء ، راه حلّ اين مشكل را مىتوان بدست آورد . در گذشته بيان وى را به تفصيل نقل كرديم و اينك قسمتى از آن را دوباره مورد دقّت قرار مىدهيم كه مىگويد :
« امّا به نزديك اين طائفه فنا و بقا را معنىاى ديگر است : از بقا ، بقاى ذات چيزى نخواهند ؛ بقاى صفات او خواهند . از فنا ، فناى ذات چيزى نخواهند ؛ فناى صفات او خواهند . به آن معنى كه مراد از هر چيزى عين [ ثابت ] آن چيز نيست ، لكن معنى آنست كه چون اين معنى در آن چيز موجود باشد آن چيز را نام « بقاء » دهد ؛ از بهر آنكه مقصود از آن چيز حاصل است . و چون از آن چيز معدوم گردد آن چيز را « فانى » خوانند ؛ از بهر فوات مقصود از او . و اين در تعارف ظاهر است كه چون كسى پير و ضعيف گردد گويد : من نه آنم كه بودم . مرد همانست لكن صفات ، ديگر شده است - كذا فى « شرح التّعرف » .
فناى ممكن در واجب به اضمحلال آثار امكان است نه انعدام حقيقت او ؛ چون اضمحلال انوار محسوسه در نور آفتاب .چراغ آنجا كه خورشيد منير است * ميان بود و نابودى اسير است »و سپس مىافزايد كه : « اضمحلال آثار امكان در لطيفه انانيّت عارف باشد در هوش