رباعيها بسيار بر قوّال داده باشم ، و در آن ذوق مدّتها بمانده ؛ يكى اينست :
اين من نه منم ، اگر منى هست توئى * ور در بر من پيرهنى هست توئى
در راه غمت نه تن به من ماند نه جان * ور زانكه مرا جان و تنى هست توئى
و در آن مقام كه حلول كفر مىنمود و اتّحاد توحيد ، گفته بودم :
أنَا مَنْ أهْوَى ، وَ مَنْ أهْوَى أنَا * لَيْسَ فى الْمِرْءَاتِ شَىْءٌ غَيْرُنا ( 1 )
قَدْ سَهَا الْمُنْشِدْ إذا انْشِدُهُ * نَحْنُ روحانِ حَلَلْنَا بَدَنا ( 2 )
أثْبَتَ الشِّرْكَةَ شِرْكاً واضِحاً * كُلُّ مَنْ فَرَّقَ فَرْقاً بَيْنَنا ( 3 )
لا اناديهِ وَ لا أذْكُرُهُ * إنَّ ذِكْرى وَ نِدائى يا أنَا ( 4 ) ) « 1 »
إلى آخره .
بعد از آن ، چون قدم در نهايت مقام توحيد نهادم ، غلط محض بود ؛ الرُّجوعُ إلى الْحَقِّ خَيْرٌ مِنَ التَّمادى فى الْباطِلِ ، « 2 » برخواندم .
اى عزيز ! تو نيز اقتدا به همين كن ! گو چون نظر بر قول خداى تعالى افتاد
هامش
( 1 ) ( 1 ) من همان كسى هستم كه عاشق اويم ؛ و كسى كه عاشق اويم من هستم . در آئينه چيزى بجز ما موجود نيست .
( 2 ) تحقيقاً گوينده غزل خطا كرد هنگامى كه من به او غزل مىدادم كه : ما دو تا جان مىباشيم كه در يك بدن داخل شده است .
( 3 ) شركت ميان من و او را كه شرك روشنى است ، به وجود آورده است هر كس كه ميان من و او بخواهد فرق گذارد .
( 4 ) من او را از دور صدا نمىزنم ، و از نزديك در خاطرم نمىآورم ؛ تحقيقاً ياد من و نداى من او را ، نداى من به خود من مىباشد .
( 2 ) « بازگشتن به سوى حقّ بهتر است از ادامه راه باطل . »