رباعى :
احد است و شمار از او معزول * صمد است و نياز از او مخذول
آن احد نى كه عقل داند و فهم * و آن صمد نى كه حسّ شناسد و وهم
چه حسّ و عقل و فهم و وهم همه متعيّناناند ، و هرگز متعيّنى به غير متعيّن محيط نشود .
وَ اللَهُ أكْبَرُ أنْ يُقَيِّدَهُ الْحِجَى * بِتَعَيُّنٍ فَيَكونَ أوَّلَ آخِرِ ( 1 )
هُوَ واحِدٌ لا غَيْرُ ثانيَةٍ وَ لا * مَوْجودَ ثَمَّةَ فَهْوَ غَيْرُ مُكاثَرِ ( 2 )
هُوَ أوَّلٌ هُوَ آخِرٌ هُوَ ظاهِرٌ * هُوَ باطِنٌ كُلٌّ وَ لَمْ يَتَكاثَرِ ( 3 ) ) « 1 »
پس هر كه را اين مرتبه باشد ، حقّ تعالى او را از مراتب تعيّنات مجرّد گرداند و از قيد عقول برهاند و به كشف و شهود به آن احاطت رسد ؛ و الّا در حجب جلال بماند . و در سخن ساقى كوثر أمير المؤمنين علىّ ، رضى اللهُ تعالى عنه آمده است : الْحَقِيقَةُ كَشْفُ سُبُحَاتِ الْجَلَالِ مِنْ غَيْرِ إشَارَةٍ . . « 2 »
چه اگر اشارت حسّى يا عقلى در وقت تجلّى جمال مطلق بماند ، عين تعيّن پيدا شود ، و جمال عين جلال گردد ، و شهود نفس احتجاب ؛ سُبْحانَ مَنْ
هامش
( 1 ) ( 1 ) و خداوند بزرگتر است از آنكه قوّهء عاقله او را با تعيّن تقييد و تحديد نمايد ؛ پس اوست اوّلِ آخر .
( 2 ) اوست اوّل حدّ و ثانى براى او نيست ، و موجودى دگر در آنجا نيست ؛ پس او تكثير پذيرفتنى نمىباشد .
( 3 ) اوست اوّل ، اوست آخر ، اوست ظاهر ، اوست باطن ، اوست جميع موجودات درحالىكه تكاثر و زيادى هم ندارد ( و وحدت خود را لا يزال حفظ مىكند . )
( 2 ) « حقيقت ، عبارت است از كشف و از ميان برداشته شدن دورباشهاى جلال ، درحالىكه قابل اشاره بدان حقيقت نباشد . »