برگزيده بودند . و جنّ را كه مبادى شرور در عالم مىدانستند ، همچون موت و فناء و فقر و قُبح و الم و غمّ و غير ذلك ، مىپرستيدند .
و افرادى مانند كمّلين از اولياء و جبابره را از سلاطين و ملوك و غيرهم عبادت مىكردند . و ايشان از ناحيهء اعيانشان ، و از ناحيهء اصنامشان ، و از ناحيهء تماثيل متّخذهء بر ايشان كه براى توجّه به آن بتها و اعيان به ارباب آلهه نصب شده بود ؛ همه و همه متفرّق و بدون ربط و ارتباط و همبستگى بودهاند .
خداوند تقابل انداخت ميان ارباب متفرّقين را با ذكر اسم الله عزَّ اسمُه ، و وى را به واحد قهّار توصيف فرمود ؛ چون گفت :
أَمِ اللَّهُ الْواحِدُ الْقَهَّارُ
.
بنابراين تقابل كلمه بر حسب معنى ، خلاف آنچه را كه ارباب متفرّقين افاده مىدهد مىرساند ؛ به علّت ضرورت وجود تقابل ميان دو طرف ترديد .
پس لفظ « الله » علم بالغلبه مىباشد كه بدان ذات مقدّسهء الهيّهاى كه براى بطلان به سوى وى راهى نيست و وجودى كه عدم و فناء ندارد ، اراده شده است .
و وجودى كه اين چنين بوده باشد ، امكان ندارد براى او حدّ محدود و امد ممدودى فرض گردد ؛ چرا كه هر محدودى در ماوراى حدّش معدوم است ، و اجل محدود نيز پس از طىّ مدّت امدش باطل است . بنابراين خداى متعال ذاتى است غير محدود ، و وجود واجبى است غير متناهى . و از آنجا كه اينطور مىباشد ممكن نيست براى او صفت خارج از ذاتش كه مباينت با خودش باشد مفروض شود ؛ همانطور كه در صفات او نيز مطلب از همين قرار است .
به سبب آنكه اين مغايرت مؤدّى مىگردد به آنكه او تعالى و تقدّس محدود باشد ؛ و در ظرفِ صفت موجود نباشد ، و فقير باشد كه صفت را در ذات خود نيابد .