شد به نور جمالِ روشنِ تو * عالم تيره ناگهان روشن
آفتاب رخ جهانگيرت * مىكند دمبهدم جهان روشن
ز ابتدا « 1 » عالم از تو روشن شد * كز يقين مىشود گمان روشن
مىنمايد ز روى هر ذرّه * آفتاب رخت عيان روشن
كى توان كرد « 2 » در خَم زلفت * خويشتن را ز خود نهان روشن
اى دل تيره ، گر نگشت ترا * سرّ توحيد اين « 3 » بيان روشن
اندر آئينه جهان بنگر * تا ببينى همان « 4 » زمان روشن
جان و جانان و دلبر و دل و دين * كه همه اوست هر چه هست يقين
يا رب ! آن لعل شكّرين چه خوشست * يا رب ! آن روى نازنين چه خوش است
با لبش ذوق هم نفس چه نكوست * با رخش حُسن هم قرين « 5 » چه خوش است
از خطِ عنبرين او خواندن * سخن لعل شكّرين چه خوش است
ور ز من باورت نمىافتد * بوسه زن بر لبش ببين چه خوش است
مهر جانان به چشم جان « 6 » بنگر * در ميان گمان يقين چه خوش است
من ز خود گشته غائب ، او حاضر * عشق با يار همچنين « 7 » چه خوش است « 8 » آنكه اندر جهان نمىگنجد
در ميان دل حزين چه خوش است * تا فشاند بر آستان درش
عاشقى « 9 » جان در آستين چه خوش است
هامش
( 1 ) طبع « ز » : زيبد ار
( 2 ) طبع « ز » : مىتوان ديد
( 3 ) طبع « ز » : زين
( 4 ) طبع « ز » : همين
( 5 ) طبع « ز » : همنشين
( 6 ) طبع « ز » : مهر جانان ميان جان
( 7 ) طبع « ز » : يار اينچنين
( 8 ) در طبع زوّار اين بيت را پس از دو بيت بعدى آورده است .
( 9 ) . طبع « ز » : عاشق