تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الله شناسى (فارسى) — صفحة 163

مساهمون:

ص١٦٣
شد به نور جمالِ روشنِ تو * عالم تيره ناگهان روشن آفتاب رخ جهانگيرت * مىكند دم‌به‌دم جهان روشن ز ابتدا « 1 » عالم از تو روشن شد * كز يقين مىشود گمان روشن مىنمايد ز روى هر ذرّه * آفتاب رخت عيان روشن كى توان كرد « 2 » در خَم زلفت * خويشتن را ز خود نهان روشن اى دل تيره ، گر نگشت ترا * سرّ توحيد اين « 3 » بيان روشن اندر آئينه جهان بنگر * تا ببينى همان « 4 » زمان روشن
جان و جانان و دلبر و دل و دين * كه همه اوست هر چه هست يقين
يا رب ! آن لعل شكّرين چه خوشست * يا رب ! آن روى نازنين چه خوش است با لبش ذوق هم نفس چه نكوست * با رخش حُسن هم قرين « 5 » چه خوش است از خطِ عنبرين او خواندن * سخن لعل شكّرين چه خوش است ور ز من باورت نمىافتد * بوسه زن بر لبش ببين چه خوش است مهر جانان به چشم جان « 6 » بنگر * در ميان گمان يقين چه خوش است من ز خود گشته غائب ، او حاضر * عشق با يار همچنين « 7 » چه خوش است « 8 » آنكه اندر جهان نمىگنجد در ميان دل حزين چه خوش است * تا فشاند بر آستان درش عاشقى « 9 » جان در آستين چه خوش است
هامش
( 1 ) طبع « ز » : زيبد ار ( 2 ) طبع « ز » : مىتوان ديد ( 3 ) طبع « ز » : زين ( 4 ) طبع « ز » : همين ( 5 ) طبع « ز » : همنشين ( 6 ) طبع « ز » : مهر جانان ميان جان ( 7 ) طبع « ز » : يار اين‌چنين ( 8 ) در طبع زوّار اين بيت را پس از دو بيت بعدى آورده است . ( 9 ) . طبع « ز » : عاشق