وَ هَيْهاتَ ! بينا را در ادراك الوان به استدلال قوّهء لامسه چه حاجت افتد ؟
أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ
؟ « 1 »
شعر :
گر دو چشم حقّشناس آمد ترا * دوست پُر بين عرصهء هر دو سرا
غرق دريائيم اگرچه قطرهايم * جملگى شمسيم اگرچه ذرّهايم
فَسُبْحانَ مَنْ لَيْسَ لِذاتِهِ خِفاءٌ إلّا الظُّهورُ ، وَ لا لِوَجْهِهِ حِجابٌ إلّا النّورُ
فَسُبْحانَ مَنْ لَيْسَ لِذاتِهِ خِفاءٌ إلّا الظُّهورُ ، وَ لا لِوَجْهِهِ حِجابٌ إلّا النّورُ « 2 »
شعر :
حجاب روى تو هم روى تست در همه حال * نهان ز چشم جهانى ز بس كه پيدائى
تا آنكه مىفرمايد :
حضرت خواجه عبد الله انصارى مىفرمايد كه :
اللَهُمَّ تَلَطَّفْتَ بِأوْليائِكَ فَعَرَفوكَ ؛ وَ لَوْ تَلَطَّفْتَ بِأعْدائِكَ لَما جَحَدوكَ ! « 3 »
چون ذات واجب را با ممكن ما به الاشتراك نيست كه وسيلهء معرفت او گردد ، مىفرمايد كه :
متن :
ندارد ممكن از واجب نمونه * چگونه دانيش آخر چگونه
هامش
( 1 ) آيه 10 ، از سورهء 14 : إبراهيم :قالَتْ رُسُلُهُمْ أَ فِي اللَّهِ شَكٌّ فاطِرِ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ. « رسولان آنها گفتند : آيا در خداوند شكّ است كه او خلقكنندهء آسمانها و زمين است ؟ ! »
( 2 ) « پس پاك و مقدّس است كسى كه براى ذات او خفائى نيست مگر ظهور ، و براى وجه او حجابى نيست مگر نور . »
( 3 ) « بار پروردگارا ! تو به اولياى خودت لطف كردى تا ترا شناختند ؛ و اگر به دشمنانت لطف مىكردى انكار ترا نمىنمودند . »