چون به حقيقت غيرى نيست كه واسطه و سبب ظهور حقّ گردد ؛
« و الأشْياءُ إنَّما يَتَبَيَّنُ « 1 » بِأضْدادِها » مقرّر است . چو اگر شب نباشد ندانند كه روز چيست ، و اگر فقر نباشد معلوم نشود كه غنا كدامست ، و اگر ظلمت نباشد نور را كسى نشناسد ، وَ عَلَى هَذا الْقياسِ ؛ پس عدميّت ذاتى ما آيينهء وجود حقّ است . جام گيتىنماى او مائيم كه به ما هر چه هست پيدا شد و عجز و افتقار ما آيينهء قدرت و غناى حقّ است .
نظم :
هستى اندر نيستى بتوان نمود * مالداران بر فقير آرند جود
خواجهء اشكسته بند آنجا رود * كه در آنجا پاى اشكسته بود
نقصها آيينهء وصف و « 2 » كمال * و آن حقارت آينهء عزّ و جلال « 3 »
و گفتهاند كه : ضدّ و شِبه شريك در صفات است ، و نِدّ و مثل شريك در ذات . و بعضى گفتهاند : ضدّ و ندّ و مثل ، الفاظ مترادفهاند . يعنى چون حقّ را شريكى در ذات و صفات نيست ، بلكه ذات و صفات جميع مخلوقات عكس ذات و صفات آن حضرت است كه در مجالى و مراياى كثرات عالم نمودن گرفته و ظاهر گشته است .
عربيّةٌ :
وَ ما هِىَ إلّا أنْ بَدَتْ بِمَظاهِرٍ * فَظَنّوا سِواها وَ هْىَ فيها تَجَلَّتِ « 4 »
هامش
( 1 ) نسخهء « ز » : تَتَبَيَّنُ
( 2 ) نسخهء « ز » و « مثنوى » : وصفِ كمال «
( 3 ) مثنوى » طبع آقا ميرزا محمود ، ج 1 ، ص 85 ، از س 2 تا س 6
( 4 ) « و نبود او مگر اينكه ظاهر شد در مظاهرى ؛ پس گمان كردند او غير اوست در حالتى كه او در اين مظاهر تجلّى كرده بود . » بيت 246 ، از تائيّهء كبراى ابن فارض و بيت بعد از آن اين است :بَدَتْ بِاحتِجابٍ وَ اخْتَفتْ بمَظاهرٍ * علَى صِبَغِ التَّلوينِ فى كُلِّ بَرزَةِ