واجب ، « 1 » وجود مطلق است و ذات ممكن ، عدم ؛ و دانستن چيزى بىآنكه نمونهء آن چيز در نفسِ داننده باشد محال است ، و هستى ممكن مجرّد اضافه « 2 » بيش نيست ، و ذات و صفات و افعال اشياء همه معكوس « 3 » ذات و صفات و افعال الهىاند كه در مراياى تعيّنات جلوهگرى نموده ، و هرآينه در هرآينه به رنگ ديگر بر آمدهاند ؛ و چون به عينُ العِيان نظر كنى آنچه تو دليل تصوّر كردهاى عين مدلول است ، و چيزى را عين دليل نفس خود گردانيدن غير جهل نيست ؛ چو دليل مىبايد كه اجلى و اظهر از مدلول باشد . و عارف بحقّ كسى تواند بود كه وجود اضافى و مجازى وى در سطوت نور وحدت الهى فانى مطلق شده باشد ، و باقى به بقاء حقّ گشته و حقّ را به حقّ ديده و دانسته كه : لا يَرَى اللَّهَ إلّا اللَّهُ ، وَ لا يَعْرِفُ اللَّهَ إلّا اللَّهُ . « 4 »
شعر :
عارف آن باشد كه از عين العيان * هر چه بيند حقّ درو بيند عيان
حقّ چو جان و جمله عالم چون تن است * همچو خور در كائنات اين روشن است
فرمود كه چون ممكن از واجب نمونه و علامت و آثار ندارد ، پس واجب را به ممكن به حقيقت نتوان شناخت ؛ چه دانستن چيزى به چيزى ، به آن چيز بود « 5 » كه بينهما مشترك باشد ؛ و الّا معرفت آن چيز به صفات سلبى تواند بود و
يقين ، كه موجب معرفت تامّ نخواهد بود .
هامش
( 1 ) نسخهء « ز » : ذات واجب
( 2 ) نسخه « ز » : اضافهاى
( 3 ) نسخه « ز » : عكوس «
( 4 ) نمىبيند خدا را مگر خدا ، و نمىشناسد خدا را مگر خدا
( 5 ) . » نسخه « ز » : تواند بود .