ندارد ممكن از واجب نمونه * چگونه داندش آخر چگونه
زهى نادان كه او خورشيد تابان * به نور شمع جويد در بيابان
اگر خورشيد بر يك حال بودى * شعاع او به يك منوال بودى
ندانستى كسى كين پرتو اوست * نبودى هيچ فرق از مغز تا پوست
جهان جمله فروغ نور حقّ دان * حق اندر وى ز پيدائيست پنهان
چه نور حقّ ندارد نقل و تحويل * نيايد اندرو تغيير و تبديل
تو پندارى جهان خود هست دائم * بذات خويشتن پيوسته قائم
كسى كو عقل دورانديش دارد * بسى سرگشتگى در پيش دارد
ز دورانديشى عقل فضولى * يكى شد فلسفى ديگر حلولى
خرد را نيست تاب نور آن روى * برو از بهر او چشم دگر جوى « 1 »
شرح شيخ محمّد لاهيجى بر ابيات شبسترى در « گلشن راز »
عالم خبير و عارف بصير شيخ محمّد لاهيجى در « شرح گلشن راز » در تفسير و توضيح اين ابيات آورده است :
جماعتى كه مِن عِندِ الله به عنايت ازليّه مخصوص شدهاند و توفيق هدايت الهى ايشان را از حضيض مقام استدلال از اثر به مؤثّر ، به اوج مراتب شهود مؤثّر در اثر رسانيده ، و در تجلّى احديّت ذات فانى گشته ، بعد از بقا و شعور ، به ديدهء حقّ بين مشاهده نمودهاند كه ذات واحد مطلق است كه از عالم غيب هويّت به مراتب اسماء و صفات و آثار تنزّل نموده ، و هرجا و در هر مظهرى به نوعى ظهور يافته است ، و همهء اشياء قائم به وجود حقّند و حقّ قيّوم همه است .
نظم
: گنج پنهانست زير هر طلسم * پيش عارف شد مسمّى عين اسم
هامش
( 1 ) « ديوان گلشن راز » بخطّ نستعليق عماد اردبيلى ، ص 9 تا ص 11