« اشعار مغربى و حكيم سبزوارى در حقيقت فناء در وجود حقّ
بر همين فناى صفات و اندكاك هستى وجود در هستى حقّ مىباشد كه مغربى ، عارف بلند پايه صريحاً اظهار مىدارد :
ديدهاى وام كنم از تو ، به رويت نگرم * زانكه شايسته ديدار تو نبود نظرم
چون ترا هر نفسى جلوه به حُسنى دگر است * هر نفس زان نگران در تو به چشمى دگرم
توئى از منظر چشمم نگران بر رخ خويش * كه توئى مردمك ديده و نور بصرم
هر كه بىرسم و اثر گشت به كويش پى برد * من بىرسم و اثر ناشده ، پى مىنبرم
تا زمن هست اثر ، از تو نيابم اثرى * كاشكى در دو جهان هيچ نبودى اثرم
نتوانم به سر كوى تو كردن پرواز * تا ز اقبال تو حاصل نبود بالوپرم
بوى جانبخش تو همراه نسيم سحر است * زان سبب مردهء انفاس نسيم سحرم
يار هنگام سحر بر دل ما كرد گذر * گفت چون جلوه كنان بر دل تو مىگذرم